تبليغاتX
سنگ کاغذ قیچی! - فضولی ممنوع!!!؟

سنگ کاغذ قیچی!

پس مانده های دنیای انسانی!؟

كودكي ام را من كور مانده ام..

هي من گوش كن

!!!

يادمان نبود درهمان ديني هاي ابتدايي خوانده بودم

تكليف كه شدم؟

روسري بپوش تو كوچه رفتن غدقن!

دور دوستات خط بكش!

تا مارها از سيصد سوراخ گوشه هايه قبرت بيرون نيايند

تا جسدت را تا روز قيامت تكه پاره كنند!!!!!!!!

وتو هي گوش نميكني

وتو هي حرف درست ميشود برايت

تا اينكه زنان همسايه بدانند بزرگ شده اي

وتو هنوز با كودكيت كور مانده اي

كاش ماهم اجباري داشتيم ادم ميشديم

برايه مادرانمان

تا ادم بودنمان را

چماق كنند به هوايه بزرگ شدنمان بكوبن تو يه

سروصورتمان

كه در روضه نخنديد

شلوارهايتان را كوتاه نپوشيد

تا تمام زنان برايتان دست بلند كنند

وتو بخواهي كودك باشي

وزنان همسايه ندانند

و هي من گوش نميكني

وميشوي لجباز و يه دنده

فاميل تو وبابا ندارد شعور را من و تو داشته باشيم كافي است

ومن حرفهايم هم درست شده است

كه من سبك بودنم را بگذارم به حسابه هنوز كوچك بودنم

حتي اگر هيكلم چيزه ديگري به زنان همسايه بگويد...

.هي من گوش نميكني

و هي من نمي خواهي گوش كني

بگذاريد پي بردن به با حجاب بودن

را ازترس گناهان كبيره انجام ندهم

استنباط من چيز ديگري است؟

..((پي بردن به حقيقت ازدريچه ادراك خودم))..

 

s.p: كارو را كه خوانده ام تازه به شعر و ربطهايش به ميانه ان با نقاشي پي بردم چقدر جالب و بي ربط بودن ان با رقص جامائيكايي و اينكه كتلتهايه نهار مان كباب شدن به جرم هوس بي پايان شعله هاي گاز اينها چه زبطي دارد به نوروز هشتاد و پنج و اين خانه تكاندن لعنتي كه خدا نصيب گرگ بيابان هم نكندوو....ميرفتاح كه طنزهايه اخر سالش چقدر بي نمك شده اند درست مثله جام جم پنجاه توماني كه يكهو ميشود صدتومان .!!

 

s:p: چندوقتيست باران سرلج افتاده با اين كوه رفتن و پايكوبي ما در ميني بوس ووحشيگري اين باد كه جگر اسمان و زمين را مي سوزاند سرمايش كه به سلولهايه ماهم رخنه كرده و سرجنگ افتاده با گلويمان بيخيال اين اخري ها زمستان هم مي خواهد جول و پلاسش را جمع كند و برود پي كارش دارد از خودش خودي نشان ميدهد   ... در تاكسي را كه باز ميكنم بوي مارشال و باربري و فيچر ميپچيد درون ماشين تا سببي شود كه راننده برگردد و چپ چپ حرف درست كند ومن ده دقيقه برايش مسافر بمانم وبا نسيبه ير تاپ و دامن ايتاليا شرط ببندم كه نسيبه مجبور شود برايه خريدش شش كيلو لاغر شود و مادر بخاطر كوتاه وباز بودنش باعث شود شرط را من ببازم واز دستش بدهم ومن دچار يه سردردي بشوم شبيه زماني كه كفشهايم گلي شده و من مجبورم با انها در خيابان راه بروم چه حس كثيفي ان موقع به ادم دست ميدهد.

 

s.p: وتو هي چوقولي كني و جايزه نگيري و دلشاد بشي از تنبيه من شايد ومن دلگير از چوقولي هايه تو ومن از خجالت بميرم تا تو برايه پلويه شب هفتم شكمت را صابون بزني ومرا لنگه بيندازي ومن خريد عيدم را از دست بدهم وهفت سين چهار هزارتومني بخرم ..ومن هي فوضولي كنم وتو چيزي نگويي؟

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت15:55توسط المیرا چاره جو | |