|
سنگ کاغذ قیچی! |
|
پس مانده های دنیای انسانی!؟ |
همه زندگي سرداب خاطره هاست ..! چرا تعجب ميكني ؟ مرا با حوريان باكره بهشتيت كاري نيست..بود شويد بيخيال.. بيخيال ثانيه هايه باهم بودنمان كه بشوم مي ماند من وپنج سال خوشي هشت ماه غم باروحي زخمي نترس خيالي نبود خاطره هارا كه ارزاني نيست دلم هوايه دور زدن با پرايد سفيد همسايه داشت گرچه پشتش دروغ بود و كذب و فريب حالا ديگر دلم دنبال بنز ايلياست دلم بزرگ شده به قول بچه ها عاقل شده ميگفتند حتما بايد سرت به سنگ ميخورد ادمي بودم كه ادم بودن را هم خودم بايد تجربه ميكردم..ادم بودن.؟ حالا ديگر رايبون ميخواهم هفتصد سكه طلا .... خنده ات نگيرد دل است ديگر دلم ديگر بچه بزرگ كردن نميخواهد كهنه شستن حالا ديگر هوايه دبي و جت اسكي..به سرم زده است. حالا ديگر خودت باش ميان حوريان دست نخورده ات..من هوايه عاشقي به سركردم هوايه قدم زدن تف كردن بدون فحش بدون دروغ من عجيبترين ادمي هستم كه درعمرم ديدم بايد درون شخصيت خودم بگردم هيچكس هنوز خوب مرا نشناخت.هيچكس ..حتي شما! پنجره هارا بسته ام . دنيا غريبه شده است كوچكتر از خانه ام S.p:خيلي وقت بود پينوشت نداشتم دلم غريبه شده بود !ميخواهم رشته ام را عوض كنم برم كارداني احمقهايه ساده لوح رابگيرم قاب كنم بزنم به ديوار بااينكه بانگاه اول خودت پي ميبري نيازي به دوازده هزارتومان پول قاب نداردخوشحال نيستم كه كارم را ازدست داده ام .سبك رئال تموم شد ميخوام ازاين به بعد اجنبي نقاشي كنم..غير واقعي.كلاسيك. s.p:تو پست قبيليم خيلي اذيت شدم بيشتر از نظر روحي چون به خودمم خيلي گير ميدادند البته فعلا كه بادشون خوابيده خبري نيست واسه همين جايه شكرش باقيه البته به جز اين جايه خيلي چيزهايه ديگه داره مي سوزه البته اميدوارم فكرنكنين اين كانالايه خارجي رو مخم رفتن نه از علي جوادي گرفته تا بعقيه شون حداقل نصفشون و كذب ميكنم البته ما فقط تماشاگريم درسته..؟ s.p: دارم به فراگيري علم شنا ميپردازم وسرگرم خيلي چيزها هستم تقريبا فقط تو مهموني و مراسمات وقت سرخاراندن دارم اي برپدركسي كه اين كنكور رابنا نهاده ما كه چندساليست درزير سايه اش سرافكنديم كلي هم پول ازكف داديم خبري نشد مگر اينكه ديگزان به ماگير كنكور بدهند. پيداكن پرتغال فروش را..؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 0:56 توسط المیرا چاره جو |
هي من گوش كن !!! يادمان نبود درهمان ديني هاي ابتدايي خوانده بودم تكليف كه شدم؟ روسري بپوش تو كوچه رفتن غدقن! دور دوستات خط بكش! تا مارها از سيصد سوراخ گوشه هايه قبرت بيرون نيايند تا جسدت را تا روز قيامت تكه پاره كنند!!!!!!!! وتو هي گوش نميكني وتو هي حرف درست ميشود برايت تا اينكه زنان همسايه بدانند بزرگ شده اي وتو هنوز با كودكيت كور مانده اي كاش ماهم اجباري داشتيم ادم ميشديم برايه مادرانمان تا ادم بودنمان را چماق كنند به هوايه بزرگ شدنمان بكوبن تو يه سروصورتمان كه در روضه نخنديد شلوارهايتان را كوتاه نپوشيد تا تمام زنان برايتان دست بلند كنند وتو بخواهي كودك باشي وزنان همسايه ندانند و هي من گوش نميكني وميشوي لجباز و يه دنده فاميل تو وبابا ندارد شعور را من و تو داشته باشيم كافي است ومن حرفهايم هم درست شده است كه من سبك بودنم را بگذارم به حسابه هنوز كوچك بودنم حتي اگر هيكلم چيزه ديگري به زنان همسايه بگويد... .هي من گوش نميكني و هي من نمي خواهي گوش كني بگذاريد پي بردن به با حجاب بودن را ازترس گناهان كبيره انجام ندهم استنباط من چيز ديگري است؟ ..((پي بردن به حقيقت ازدريچه ادراك خودم)).. s.p: كارو را كه خوانده ام تازه به شعر و ربطهايش به ميانه ان با نقاشي پي بردم چقدر جالب و بي ربط بودن ان با رقص جامائيكايي و اينكه كتلتهايه نهار مان كباب شدن به جرم هوس بي پايان شعله هاي گاز اينها چه زبطي دارد به نوروز هشتاد و پنج و اين خانه تكاندن لعنتي كه خدا نصيب گرگ بيابان هم نكندوو....ميرفتاح كه طنزهايه اخر سالش چقدر بي نمك شده اند درست مثله جام جم پنجاه توماني كه يكهو ميشود صدتومان .!! s:p: چندوقتيست باران سرلج افتاده با اين كوه رفتن و پايكوبي ما در ميني بوس ووحشيگري اين باد كه جگر اسمان و زمين را مي سوزاند سرمايش كه به سلولهايه ماهم رخنه كرده و سرجنگ افتاده با گلويمان بيخيال اين اخري ها زمستان هم مي خواهد جول و پلاسش را جمع كند و برود پي كارش دارد از خودش خودي نشان ميدهد ... در تاكسي را كه باز ميكنم بوي مارشال و باربري و فيچر ميپچيد درون ماشين تا سببي شود كه راننده برگردد و چپ چپ حرف درست كند ومن ده دقيقه برايش مسافر بمانم وبا نسيبه ير تاپ و دامن ايتاليا شرط ببندم كه نسيبه مجبور شود برايه خريدش شش كيلو لاغر شود و مادر بخاطر كوتاه وباز بودنش باعث شود شرط را من ببازم واز دستش بدهم ومن دچار يه سردردي بشوم شبيه زماني كه كفشهايم گلي شده و من مجبورم با انها در خيابان راه بروم چه حس كثيفي ان موقع به ادم دست ميدهد. s.p: وتو هي چوقولي كني و جايزه نگيري و دلشاد بشي از تنبيه من شايد ومن دلگير از چوقولي هايه تو ومن از خجالت بميرم تا تو برايه پلويه شب هفتم شكمت را صابون بزني ومرا لنگه بيندازي ومن خريد عيدم را از دست بدهم وهفت سين چهار هزارتومني بخرم ..ومن هي فوضولي كنم وتو چيزي نگويي؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 15:55 توسط المیرا چاره جو |
یاد یار *
هر زمان كه از جور ِ روزگار
و رسوايي ِ ميان ِ مردمان
در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،
و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،
و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،
و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،
كه دلش از من اميدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بيشتر است.
و اي كاش هنر ِ اين يك
و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
كمترين خرسندي احساس نمي كنم.
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم،
و آنگاه روح ِ من
همچون چكاوك ِ سحر خيز
بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته
و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
و با ياد ِ عشق ِ تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.
"ويليام شکسپير"
پ.ن سرد كه بشوي از زمين نه زندگي آنوقت هست كه دلت هوايي ميشود وهوس باد و اب توتون ميكني
پ.ن: حال و هوايم زمستانيست همين ؟ درست است
پ.ن: اينبار لعنت به خودم نه زندگي خوش به حال شكسپير دلخوش است نه دلخور
گاهي زندگي همه برگهايه برنده اش را باهم رو ميكند انوقت است كه تو نه من كد ميشوم بر هيچ هيچ
پ ن: زندگی پر از درده باید بهشون عادت کرد همین.
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 18:23 توسط المیرا چاره جو |
گاهي اصلا حوصله ندارم چيزي ميان دوست داشتن و ندانستن گاهي اصلا حوصله ندارم حتي خودم چه برسد به تو گاهي اصلا من ديوانه ام به توچه كه حوصله دارم يانه؟؟؟ هميشه ساده بودنه ابلهانه ام هست كه كار دستم ميدهد. نه نترس كار دستم دادخيلي پيش ترها اصلا به توچه كه داد يا نداد!! هميشه همان اولش پته خودم را ميريزم رويه اب مامانم ميگفت همه چي رو كه نميگن شايد هم من زياد راز ندارم اصلا من ساده ديوانه ابله بي حوصله ام به من چه كه تو زرنگه سياستمداري من مسجد خودمان ميروم من نماز نميخوانم من بستني دوست دارم من شبها قدم زدن را دوست دارم خوب به توچه اه
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 22:44 توسط المیرا چاره جو |
و رسالت من اين خواهد بود ؛ پ.ن:خيلي بده وقتي تويه اشپزخونه داري واسه شام كتلت سرخ ميكنی يهو تلفن زنگ بزنه دوستت با همه بغضش خبر مرگه باباشو بده يا وقتي صبح زود از خواب پاشي بري جلويه پنجره ببيني جسد زنه همسايه رو رويه برانكارد ميبرن...اونوقته كه باخودت ميگي چقدر اين زندگي لعنتيه! پ.ن:من خودم وگم نكردم... من خودم وجاگذاشتم .
تا دو استكان چاي تلخ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا آنها را در شبي باراني
با خداي خويش
چشم در چشم هم
نوش كنيم
من عاشقه حال و هوايه محرمم چقدر اينروزا عالين
دارم به اين سبك با زندگي حال ميكنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:58 توسط المیرا چاره جو |
گاهی
اوقات برایه فرار از زندگی
مرگ را ترجیح میدهیم
درست نیست؟
پ.ن: مرگ پایان کبوتر... کی گفته؟
پ.ن: به تو ربطی نداره!شاید..
پ.ن:ببینیم چه میشود چه باحال؟
پرت كه ميشديم از اين سو به اون سو نخند روحمان را ميگويم ديوانه وار و عطشناك و بي صدا
بي روح نخند جسممان را ميگويم گاهي اوقات
تر ازآن بود كه لرزشش حالا حالا از سر زندگيت دست بردارد
در حال متلاشی شدن هستم احساساتم را دستمالی نکن از یک گوشه بردار...دست بردار....
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 17:32 توسط المیرا چاره جو |
چوپان دروغگو با فریادهای پی در پی " گرگ آمد، گرگ آمد " قبل از همه، گوسفندها ترسیدن، پشم هایشان ریخت و شیرشان خشک شد. چوپان دروغگو نیز به جرم نشر اکاذیب به بیابان های دوردست تبعید گردید پ.ن1:ديگه از اين گرگ و ميش بازي ها خسته شدم؟ پ.ن2:راستي عيد كشتن بودها ماگوشت خورديم كبابه مرده بره ...شايدهم لاش خور شده ايم .. پ.ن: مادرم میگفت: لاشخورها خیرنمیبینند...میبینند؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 21:9 توسط المیرا چاره جو |
نمیدانم اینجا اخره بازی است خودت بگو هم سنگ شدم هم قیچی کاغذ هم که همیشه بوده ام بیخیال عشق و نفرت وفردین بازی چای میریزم به هوایه خوردنش بلند میشوی باسر می خوری زمین کاش میمردی دیشب خواب مردنت را دیده بودم تکیه داده بود به دیوارهایه جهنم تمشک میچیدی شایدهم سیب به قول پدر تو تو به قوله مادرش من من بیخیال دیگر به اندازه تفاله هایه ته فنجانم هم دوسش ندارم اصلا نداشتم من کی گفتم که دوستت دارم یادم نمی یاد درکدام مراسم چای بود دیدی پس من نگفتم کثافت ها و فاحشه ها که نیازی به دوست داشتن ندارند این را من میگویم به تو (( اشتباه نگیری !!)) پ.ن1: باران که برسرم میریزد همش فرو میرود درونم نمیدانم چرا تو میدانی... پ.ن2:این روزها بدجور به دنیایه کثافت ادمیان پی برده ام حتی بیشتر از گرگ بودنم شاید هم دارم میبینم ادمیانی که خودشان خودشان را گول میزنن اووووه به یه چیز دیگر هم بدجور رسیدم دارم بزرگ میشوم.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 16:35 توسط المیرا چاره جو |
" ما به بی اعتباری جهان عادت کرده ایم "
ما عادت کرده ایم سیب را گاز بزنیم
ما عادت کرده ایم رز را بچینیم ولی به کاکتوس دست نزنیم .
ما عادت کرده ایم به زندگی کردن
ما عادت کرده ایم به عادت کردن
زندگی می گوید اما...
باز باید زیست...
باز باید زیست.
باز باید زیست...
این را کسی به ما نگفت , ما خودمان فهمیدیم.
.................ساکت تر از سکوت........................
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 23:2 توسط المیرا چاره جو |
خسته شدم.... دچار یه سایکوتیک وحشتناک خطرناک شدم یه جور افسردگی مزمنه واگیر دار دیگه دیازپام هم نمی تونه برام کاری بکنه, من متنفرم از اینکه شبها بیدار بمونم چون هم تاریکه هم ترسناک هی می یاد و میره تویه گوشم زوزه میکشه نمیدونم چرا دست از سرم برنمیداره دست از سر این بره گرگ نما حالم ازت بهم می خوره ازت متنفرم چرا نمی فهمی مثله یه خوره افتاده به روحم دیگه چیزی ازم نمونده خسته شدم.... رپ می خونم میرقصم میخندم داد میزنم و شعر می خونم دارم مثله دیوونه ها میشم. دیگه واقعا سردرگم شدم نمیدونم چی کار کنم هی دوروبرخودم میگردم دنبال یه چیزی که خودمم هم نمیدونم چیه؟ یه جور خود گم کنی اینکه ندونی داری چیکار میکنی نتونی تصمیم بگیری... می افته به دست وپا التماست میکنه تمنا میکنه قسم میخوره.. دلت میسوزه درد میگیره گرگیجه میگیری از اینکه. خسته شدم... بدجور دارم دنباله یه آرامش عجیب میگردم. ......
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 12:40 توسط المیرا چاره جو |
"...در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح آدم را می خورد ... "
(صادق هدایت.بوف کور)
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 16:44 توسط المیرا چاره جو |
واو عروس می خواست عروسی برایه یه عمر , یک زندگی ولی من 5 سال تحمل کردم ۵سال گذشت وچقدر سخت بود اما داشت تمام میشد 99شلاق بهای یک عمر بدنامی بایک پرونده قطور من مانده بودم ... من برگشتم دارم تقاص پس میدم!! دارم جبران میکنم!! مهم اینکه الان اومدم ... اما تو قلبه منو شکستی باید فرصت بدی تحملش سخته خیلی ... دلم درد میکند خیلی دیگه گریه هم ارومم نمیکنه خوب است که من ساده ام خوب است ....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 14:40 توسط المیرا چاره جو |

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 13:45 توسط المیرا چاره جو |
سیاه شده تو من! انقدر دوستت دارم که به سازت هم حسودیم میشه به خوابیدنت به اینکه پشته سیستمت هستی ومن نیستم پیشت اه باز شروع کردم مگه نه می خواستی خط بکشم مگه نه یه خط کش بزارم و بگم تو اینور ومن اونور مگه نه! من سیاه شده ام انقدر داد زدم که صدام رو بشنوی نشنیدی و من سیاه شدم سیاه موندم انقدر سیاه که دیگر نمیبینمت که دیگرکلماتم حتی در این سیاهی عاقت هم نمیشوند میبینی دیگرنیازی به تحلیل ندارد کلمات دارند داد میزند در صفحه سیاه قلبم احساسم را میبنی دیگر از ندیدنت سیاه شده ام مات شده ام نبود شده ام کبود شده ام کبود درست مثله لبهایم که از سرمایه پاییز کبودشده بوداه ولش کن دیگه دارم خط میکشم تقویم من دیگه برنمیگرده شازده کوچولو سرزمینه پوچت سیاه شده می خواستم تاج زرین سرزمین پوچ رو بهت بدم کاش عجله نمیکردی کم کم دارم حرفه اخرت رو ازبر میکنم من حرفت رو ازبرم حماقتم رو ببین اینجا من دارم برایه تو مینوسم بایک دلتنگی که به وسعت یک هیچستان است قایقت رادراب بنداز من دیگر نیستم تو آب وتنهایی اما من و خاک باهمیم ماند ه ایم م ن و خ ا ک مانده ایم
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 16:51 توسط المیرا چاره جو |
گوش مي كني ! هيس. هيس! گوش كن! نه ساكت باش فقط گوش كن صدا مي آيد از كدام سمت از آنجاست مي شنوي صداي شيون مي ايد از لاي جرزهاي ديوار نمي خواهم نه شيون نمي خواهم صداي درد است درد جان دلم سخت گرفته است دلم گرفته است. ناجور! نمي دانم هوا ابري است يا نه صدا ميشوم سردم مي شود مي غلتم زير پتو مي خواهم ستاره ها را به نظاره بنشانم ستاره ها را مي خواهم انگار ديگر طلاي لحظاتم ملالي براي چشمك زدن ندارد .هيس.هيس ! گوش كن! نه ساكت باش فقط گوش كن اينبار صداي تق تق مي آيد از لاي تك تك سلول هايم مي آيد مي شنوي صداي من است. من. خدا دوست مانده ام ميان اينهمه حرف نمي دانم راست و دروغش را خدا ميداند دلم را ميدهم دستش همه مي گويند حتما حكمتي دارد نميدانم چند وقتي است بد جوري خدا دوست شده ام... خيانت نمي دانستم خيانت هم بلدي حداقل قول اين يكي را گرفته بودم با التماس يادت هست از خيانت متنفرم شايد هم از نامش مي ترسم مادر ميگفت : ازهرچي بترسي سرت مي آيد به حرف مادر رسيدم ديدي سرم آمد.. اعتبار ! ديگر اعتباري نيست نه به من نه به پنجره باد جسارت ميكند با خشم صورتم را نوازش ميكند موهايم را كنار ميزند كم مانده است باران هم از پنجره بريزد تو هميشه خدا پنجره دلم باز بود .. ديگر به باران هم اعتباري نيست.. مي خواهم بنويسم باد نميگذارد ازپنجره مي آيد تو ورقهاي دفتر خاطراتم را ازهم مي پاشد سرم هم تير ميكشد باد با شقيقه هايم دست به يكي كرده است خواب چشمانم را گرم ميكند خوابم مي برد نمي گذارند بنويسم اه لعنتي. الف.چ
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 18:51 توسط المیرا چاره جو |
المیرای من دستت درد نکنه ساناز منم دوست دارم عزیزم
برگها سوختن و تو هنوز داری دنبالش میگردی؟
ادم برفیت اب شد / مرد / و تو هنوز به امید برامدن افتابی؟
باد پاییزی که میاد تموم غصه ها رو دوباره میاره/ یادمون میندازه که یه روز
یه ادم برفی عاشق / به عشق گرما دادن به عشقش / اب شد / مرد / تموم شد
عزیز من
هیچکس گم نشده
فقط کسی روش نمیشه بهت بگه
ادم برفیت اب شده از گرمای خورشیدی که تو خواسته بودی
.
زمستون قشنگه
اینا تقصیر زمستون نبود که بین شما هزارتا باریدن برف فاصله افتاد
تقصیر شما بود که ندیدید خورشید برای گرما نمیاد / برای سوزوندن میاد
.
من دارم با ادم برفیم اب میشم
اما تو میتونی سال دیگه
یه ادم برفی جدید درست کنی
سخت نیست
فقط کافیه دلتو بندازی دور
.
دوست دارم
اینو در جواب شعر دخترپاییزی ساناز برام فرستاده خوشم اومد گذاشتم شما هم ببینید
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 15:33 توسط المیرا چاره جو |
تو سردی مثل آفتابی که مرده باشد سردی مثل زمستان مثل غمناک ترین روزهای پائیز مثل روح سردی که می د مید در نگاه هایمان من داغم ... من گرمم ... سرد نبوده ام ... با زمستان یکی نبوده ام دختر پائیزم اما ... باد پائیزی نبوده ام سردی تو برگهای مرا می لرزاند سردی تو مرا می ترساند آفتاب در غروب خفته من ... به من بگو او که بود که ما را از هم دزدید؟ مرا زیر برگها مدفون کرد و تو را زیر برفها بر من طلوع کن دوباره آفتابم باش برفها را آب کن که اگر نیایی من زیر این برگها میمیرم پیدایم کن گمشده من ... گمشده ات هستم من اینجایم ... زیر این برگهای سرخ کم مانده تا آتش بگیرم
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 21:5 توسط المیرا چاره جو |
پائيز از چهره طبيعت افسونكار بربسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلوده ام اين جلوه هاي حسرت و ماتم را پائيز اي مسافر خاك آلوده در دامنت چه چيز نهان داري جز برگهاي مرده خشكيده ديگر چه ثروتي به جهان داري جز غم چه چيزي مي دهد به دل شاعر سنگين غروب تيره و خاموشت؟؟ جز سردي و ملال چه مي بخشد بر جان دردمند من آغوشت؟؟ در دامن سكوت غم افزايت اندوه خفته مي دهد آزارم آن آرزوي گمشده مي رقصد در پرده هاي مبهم پندارم پاييز اي سرد وخيال انگيز پائيز اي ترانه محنت بار پائيز اي تبسم افسرده بر چهره طبيعت افسون كار
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:50 توسط المیرا چاره جو |
| ||||||