|
سنگ کاغذ قیچی! |
|
پس مانده های دنیای انسانی!؟ |
نگاه كن دلم برايه خودم تنگ شده است نگاه ميكني!! دستهايم يخ كرده اند با اين پاهايه پياده حرفهايه گره خورده همان دستهاي خالي! وقلبهايي لخت نگاه كني ميبيني من دلم براي خودمان تنگ شده است من و تو نه حتي ماهي كوچك حوض نه حتي گلهايه قرمز چادرنماز مادرم من دلم گرم همان گرماي كوچك چراغ نفتي سبز بود دلم گرم بود امروزاما يخ كرده ام خودم دلم دستانم لبهايم يخ بسته اند محكوم شده ام به مات شدن حتي اگرچشمانت را درون اتش شومينه ببينم.. گرم نخواهم شد ميبيني؟ من سوزسرمارا برنگاه تو عاشقترم ...ع ا ش ق ت ر... درست شنيدي اينبار گويي قرعه به نام پاييز است ديگرنميشود بستني گاززد ازهيچ زاويه اي اينجا اخرتمام بستني فروشي هايه شهرمان تعطيل است ديگر به همين راحتي ميشود يخ كرد حتي اگر از پشت گوشي برايم ها كني باز نخواهد شد نه يخ دل من نه بستني فروشي هاي شهر قرارنبود فرقي كند!! : چيزي نيست خزان زده شده ام ..... فقط همين.s.p از الان تا ته پاييز دارم زير پاهاي همتون شكستنم و حس ميكنم .. *برام دعا كنين*: s.p 
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 18:14 توسط المیرا چاره جو |
| ||||||