|
سنگ کاغذ قیچی! |
|
پس مانده های دنیای انسانی!؟ |
ايست ساعتم امشب در غم سياهي نهان خود لنگرانداخته است بعد زمين است ادراك هواست ملكوت در معصيت است ملموس ترين شط زمين است بي خواب است توت ميچيند از ديوار همسايه سيب مي اندازد برگل دامن حوض ساعت من هميشه جلوست جلوتر از تمام پيچكهايه حياط آبيست آبي تر از حجم سبز درياچه نميدانم چرا بي زنگ است بي صدا ست مزاحم نيست ساعتم با خواب دم صبح هم آغوشي گرمي دارد... . .. چشمايه تو....!؟ تو گيج و ويج مست اون چشايه نازت پشت شيشه هايه رفلكس اتاقم تارميزنم با تار تار موهايت كه پنهان كرده بودي پشته پرچين نگاهت به يادگار زكي؟ چه خيال باطلي به خيالم آنشب بودي زير چتر تنهايي ام چكه چكه باران برايت مشت ميكردم تا شعرهايه عاشقانه ام را به با يك غزل سپيد سياه كني هيچ نبود آسوده برو دل درگروات نيست .... برو تحته پيگرد قانوني به دار ؟آويخته شده ام به جرم ان راننده احمق بستني گاز ميزنم تا تمام وجو ديخ ميكند زير دستهايه سردت يخ ميزنم خاك برسرت با توام ميشنوي بيا فاصله ها را بدهيم به آن راننده دوهزار تومني بيا كرايه ات با من برايه مان همسايه جديد اورده اند مستاجرمان معلول ذهني است و من مرده شورت را ببرند با اون راننده كثافت .... دلم بستني يخي گاز ميزند چوبش را پرت ميكنم زير پايت ان طرف ها بستني نميفروشند خانه مان را دزد زده است ومن سه روز ناپديد ميشوم تا شباهنگ را دنبال كنم اينجا وويس اف امريكاست من سياسي مرده ام آتيش داري ؟ 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 14:51 توسط المیرا چاره جو |
آهاي .... مردم اينجا غيرت را مي فروشند ناموس را به يغما ميبرند سينه ها محبت گدايي ميكنند آدم اينجا تنهاست اينجاحراجي دل است ارزاني محبت است درسينه ها قلب نيست مي فروشان را بهايه عقل نيست آهاي دست نگهداريد اين كنيزان باده به دست كه ميبنيد خواهران مي فروش منند زير حكم شلاق وسنگسار له شده اند آي مردم ميبينيد اينجا عشق را از آني نيست دل فروختني است هان يادم آمد وطن است زادگاه كوروش مردان اساطيري سياوش وگرزورستم ها جهان سوم است وطن است ايران فصل باتون وزنجير ميعادگاه عشق و باروت اينجا گلوله ميزنند مي نميدهند توپ تانك پروانه آتش ميكشند سرب مي نالند پروانگي را از ياد برده اند تا طلوع راهي نيست به گوش باشيد شب بلند است و ما به خواب زمستاني رفته ايم....
چشمهات رو ببند ...پنج دقيقه فرصت داري تا پنج تا آرزو كني؟...آرزو كن ارباب..آرامش رسيدن به كمال ...رامبراند يه نقاش مشهور شايدم شهرت ... داشتن يه زندگي كاملا مستقل....سفر به دورترين نقاط دنيا....ومرگ....چشمات رو باز كن...حالا نوبت تو
يكي از دوستان وبلاگ نويس به اسمه نسترن من رو به اين بازي دعوت كرد و از من خواست تا پنج نفر رو انتخاب كنم من هم از همين هستم كه هستم نه اين هستم كه بودم،اهوراگرا،خارج از مرز،ترانه هايه زخمي،وزني كه آخر حوصله اش سررفت دوست خوبم ساناز پناهي كه چندشب پيش هم ميلادش بود و جاداره بازهم ميلادش رو تبريك بگم دعوت ميكنم به اين بازي و البته هيچ اجباري وجود نداره راحت باشيد.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 16:18 توسط المیرا چاره جو |
| ||||||