|
سنگ کاغذ قیچی! |
|
پس مانده های دنیای انسانی!؟ |
ديگر كسي به سراغ من نخواهد امد فراموش ميشوم زير خرد شدن تكرار ثانيه ها عقربه ها جلاد ساعتهايم شده اند شمارش معكوس برايه انفجار سينه ام شروع ميشود ومن تنها خود را در آغوش خواهم كشيد قلبم شتابان ميزند هراسي نيست ديگر كسي به سراغ من نخواهد آمد تنها مانده ام چرت مي گويم دقايقم تمام ميشود ايست نگهدار پياده ميشوم زمانه مرا به انتهايه بودن نمي برد درست زماني كه از بودن سخن مي گفتم زمانه مرا عق ميزد بر سينه قبرستان وجود زماني كه ثانيه هارا فحش ميدادم بر بودنشان شكي نيست نبود ميشوم و برايه تمام غصه هايم آه ميكشم به تمامي پيكرهايه نيمه جان خياباني تف ميكنم بر پيكر وجود خودم با تمام تلخي هايه دود مزرعه وينستون سياه هم كه بشوم لذت را به هيچ نبودي ام ارزاني نيست دلم در بستر وجودم تاب نمي اورد ومن طرد ميشوم از زمين وآسمان به جرم حس چندش آور وجود هيج فكر نمي كردم.. دلم تنگ است.. s.p:حال نفس كشيدن برايم نمانده است ... توچه ميداني از اين درد درون.! خيلي چيزهاست كه تو نميداني S.p: من برايت خون زجه ميزنم ميان غبار تنهايي هايم وتو خيره مي ماني به خطوط ديوانه وار كاغذ وهي u آه ميكشم تا من بغضم ميان بهارنارنج هايه حياط بشكندوگونه هايم به اندازه تماميه درختهايه سيب همسايه گل بي اندازدوتوهيچ نگويي هيچ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 1:3 توسط المیرا چاره جو |
استخوان خوك سال كهنه كه تمام ميشود همه هم و غمت ميشود درو پنجره كه بايد با كهنه وروزنامه بيفتي به تن و جانش يانه سال كهنه كه تمام ميشود تازه يادم ميايد كه اشنايي هم هست وبه هوايه پزدادن لباسهايه عيديمان هم كه شده به كنار دوستان برويم ولي هرجايه دنيا كه باشي هراسان برايه گرفتن هزار تومن نو لايه قرآن دلت قيژ ويژ ميرود يا اينكه چه كسي زودتر برايت مسيج تبريك مي فرستد ميگويند سال خوك بد است مي گويند سالي كه نكوست از بهارش پيداست مي گويند باران كه ميبارد دله كسي شكسته يا نه ميگويند گربه كشتند مانده بود رنگبازي ما تا نيمه شب كه بتوانيم سبك رئال را بر پوست تخم مرغ هايه بيچاره پياده كنيم يا به رخ كشيدن سليقه از راه چيدن هفت سين حالا كه چشمهايم را بازتر ميكنم ووميبينم سيزده هم نحسي اش را برداشت و رفت ميبينم كه چقدر برايه ساله جديدم نقشه كشيده ام يا... امسال مهربانتر از هرساله ديگه ام چشمانم را كه باز ميكنم ماهي عيدم ميميرد و من عجيب بي آرزو ميشوم s.p: بهار برايه من شايد فقط همان سيزده روزش باشد يا همان روز اول و ماهي سبزي پولو كه ماهي اش نمانده ميمرد و من يك سال باراني تر ميشوم ميگويند هرسال كه نام حيواني را برايش نهاده اند بخاطر اتفاقاتي است كه در ايام قديم در ان سال رخ داده نميدانم ولي هرچي هست امسال كه خودش را هنوز هيچي نشده خوب نشان داده است.. S.p: امسال انقدر تلوزيون ايرا ن برايه مان فيلم پخش كرد كم كم خودمان را هم با فيلم اشتباه ميگيرم حواسمان باشد فيلم نشويم ها.. ديگربا اين سبك با اين زندگي حال نميكنم منتظرم زندگي بهم لگد بزند ساله كهنه كه برايم امد نداشت ببنيم امسال چه ميشود s.p: گاهي اوقات سوالاتي بيخ گلويم را ميگيرد كه رويم نميشود حتي از خودم بپرسم !!؟؟ من چاي را به قهوه ترجيح ميدهم اب را به نان و تورا به هيچ چيز ديگر ... S.p: گوشي را كه برميدارم داد ميزند داد پرده گوشم پاره ميشود خون ميريزد سرو صورتم خوني است نميدانم شايد با استخوان خوك اشتباه گرفته است .....
+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 20:47 توسط المیرا چاره جو |
| ||||||