|
یاد یار * "ويليام شکسپير" پ.ن سرد كه بشوي از زمين نه زندگي آنوقت هست كه دلت هوايي ميشود وهوس باد و اب توتون ميكني پ.ن: حال و هوايم زمستانيست همين ؟ درست است پ.ن: اينبار لعنت به خودم نه زندگي خوش به حال شكسپير دلخوش است نه دلخور گاهي زندگي همه برگهايه برنده اش را باهم رو ميكند انوقت است كه تو نه من كد ميشوم بر هيچ هيچ پ ن: زندگی پر از درده باید بهشون عادت کرد همین.
گاهي اصلا حوصله ندارم چيزي ميان دوست داشتن و ندانستن گاهي اصلا حوصله ندارم حتي خودم چه برسد به تو گاهي اصلا من ديوانه ام به توچه كه حوصله دارم يانه؟؟؟ هميشه ساده بودنه ابلهانه ام هست كه كار دستم ميدهد. نه نترس كار دستم دادخيلي پيش ترها اصلا به توچه كه داد يا نداد!! هميشه همان اولش پته خودم را ميريزم رويه اب مامانم ميگفت همه چي رو كه نميگن شايد هم من زياد راز ندارم اصلا من ساده ديوانه ابله بي حوصله ام به من چه كه تو زرنگه سياستمداري من مسجد خودمان ميروم من نماز نميخوانم من بستني دوست دارم من شبها قدم زدن را دوست دارم خوب به توچه اه
و رسالت من اين خواهد بود ؛ پ.ن:خيلي بده وقتي تويه اشپزخونه داري واسه شام كتلت سرخ ميكنی يهو تلفن زنگ بزنه دوستت با همه بغضش خبر مرگه باباشو بده يا وقتي صبح زود از خواب پاشي بري جلويه پنجره ببيني جسد زنه همسايه رو رويه برانكارد ميبرن...اونوقته كه باخودت ميگي چقدر اين زندگي لعنتيه! پ.ن:من خودم وگم نكردم... من خودم وجاگذاشتم . من عاشقه حال و هوايه محرمم چقدر اينروزا عالين دارم به اين سبك با زندگي حال ميكنم.
چيزي مرا به قسمت بودن نميبرد از واژه دو وجهي تكرار خسته ام من بي رمق ترين نفس اين حوالي ام از بودن مكرر بر دار خسته ام من با عبور ثانيه ها خرد ميشوم از حمل اين جنازه هوشيار خسته ام پ.ن:شبح در شب شعر من جا گرفت جسدهايه گمنام و ارزان گرفت... پ.ن:نه دررفتن ماندن بود و درماندن سكوني شاخه ها را ازريشه جدايي نبود وباد سخن چين با برگها رازي چنان نگفت كه بشايد دوشيزه عشق من مادري بيگانه است وستاره اي پر شتاب بر مداري مايوس جاودانه ميگردد. پ.ن:نميخواستم نام چنگيز را بدانم،نميخواستم نام نادر را بدانم، نام شاهان را محمد خواجه وتيمور لنگ نامه خفت دهندگار را وخفت چشندگان را نام تورا ميخواستم بدانم تنها نامي كه ميخواستم ندانستم
|
About![]()
يه تريبون ميخوام كه آزاد باشه يه بيغوله ميخوام كه آباد باشه
Home
|