|
سنگ کاغذ قیچی! |
|
پس مانده های دنیای انسانی!؟ |
گاهی
اوقات برایه فرار از زندگی
مرگ را ترجیح میدهیم
درست نیست؟
پ.ن: مرگ پایان کبوتر... کی گفته؟
پ.ن: به تو ربطی نداره!شاید..
پ.ن:ببینیم چه میشود چه باحال؟
پرت كه ميشديم از اين سو به اون سو نخند روحمان را ميگويم ديوانه وار و عطشناك و بي صدا
بي روح نخند جسممان را ميگويم گاهي اوقات
تر ازآن بود كه لرزشش حالا حالا از سر زندگيت دست بردارد
در حال متلاشی شدن هستم احساساتم را دستمالی نکن از یک گوشه بردار...دست بردار....
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 17:32 توسط المیرا چاره جو |
چوپان دروغگو با فریادهای پی در پی " گرگ آمد، گرگ آمد " قبل از همه، گوسفندها ترسیدن، پشم هایشان ریخت و شیرشان خشک شد. چوپان دروغگو نیز به جرم نشر اکاذیب به بیابان های دوردست تبعید گردید پ.ن1:ديگه از اين گرگ و ميش بازي ها خسته شدم؟ پ.ن2:راستي عيد كشتن بودها ماگوشت خورديم كبابه مرده بره ...شايدهم لاش خور شده ايم .. پ.ن: مادرم میگفت: لاشخورها خیرنمیبینند...میبینند؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 21:9 توسط المیرا چاره جو |
نمیدانم اینجا اخره بازی است خودت بگو هم سنگ شدم هم قیچی کاغذ هم که همیشه بوده ام بیخیال عشق و نفرت وفردین بازی چای میریزم به هوایه خوردنش بلند میشوی باسر می خوری زمین کاش میمردی دیشب خواب مردنت را دیده بودم تکیه داده بود به دیوارهایه جهنم تمشک میچیدی شایدهم سیب به قول پدر تو تو به قوله مادرش من من بیخیال دیگر به اندازه تفاله هایه ته فنجانم هم دوسش ندارم اصلا نداشتم من کی گفتم که دوستت دارم یادم نمی یاد درکدام مراسم چای بود دیدی پس من نگفتم کثافت ها و فاحشه ها که نیازی به دوست داشتن ندارند این را من میگویم به تو (( اشتباه نگیری !!)) پ.ن1: باران که برسرم میریزد همش فرو میرود درونم نمیدانم چرا تو میدانی... پ.ن2:این روزها بدجور به دنیایه کثافت ادمیان پی برده ام حتی بیشتر از گرگ بودنم شاید هم دارم میبینم ادمیانی که خودشان خودشان را گول میزنن اووووه به یه چیز دیگر هم بدجور رسیدم دارم بزرگ میشوم.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 16:35 توسط المیرا چاره جو |
| ||||||