|
سنگ کاغذ قیچی! |
|
پس مانده های دنیای انسانی!؟ |
دردم که میگیرد تف میکنم به تمام زندگیم می اورم بالا درد که وجودم را تهی میکند دلم هوایه ارامش میکند دخیل می بندم به خیالاتم همه ی تورا وزجر میکشم در درون گم میشوم سر خودم داد میکشم ای خاک برسرت با این دله کوچیکه سادت دردم که میگیرد گریه میکنم اشکهایم را دانه دانه فوت میکنم برایت اه میکشم میشوم برج زهرمار دختره شمشیر از رو بسته دردم که میگیرد داد میکشم هوار میزنم آی مردم یک نفر اینجا تنهای تنها مانده .....
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 13:56 توسط المیرا چاره جو |
واو عروس می خواست عروسی برایه یه عمر , یک زندگی ولی من 5 سال تحمل کردم ۵سال گذشت وچقدر سخت بود اما داشت تمام میشد 99شلاق بهای یک عمر بدنامی بایک پرونده قطور من مانده بودم ... من برگشتم دارم تقاص پس میدم!! دارم جبران میکنم!! مهم اینکه الان اومدم ... اما تو قلبه منو شکستی باید فرصت بدی تحملش سخته خیلی ... دلم درد میکند خیلی دیگه گریه هم ارومم نمیکنه خوب است که من ساده ام خوب است ....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 14:40 توسط المیرا چاره جو |

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 13:45 توسط المیرا چاره جو |
سیاه شده تو من! انقدر دوستت دارم که به سازت هم حسودیم میشه به خوابیدنت به اینکه پشته سیستمت هستی ومن نیستم پیشت اه باز شروع کردم مگه نه می خواستی خط بکشم مگه نه یه خط کش بزارم و بگم تو اینور ومن اونور مگه نه! من سیاه شده ام انقدر داد زدم که صدام رو بشنوی نشنیدی و من سیاه شدم سیاه موندم انقدر سیاه که دیگر نمیبینمت که دیگرکلماتم حتی در این سیاهی عاقت هم نمیشوند میبینی دیگرنیازی به تحلیل ندارد کلمات دارند داد میزند در صفحه سیاه قلبم احساسم را میبنی دیگر از ندیدنت سیاه شده ام مات شده ام نبود شده ام کبود شده ام کبود درست مثله لبهایم که از سرمایه پاییز کبودشده بوداه ولش کن دیگه دارم خط میکشم تقویم من دیگه برنمیگرده شازده کوچولو سرزمینه پوچت سیاه شده می خواستم تاج زرین سرزمین پوچ رو بهت بدم کاش عجله نمیکردی کم کم دارم حرفه اخرت رو ازبر میکنم من حرفت رو ازبرم حماقتم رو ببین اینجا من دارم برایه تو مینوسم بایک دلتنگی که به وسعت یک هیچستان است قایقت رادراب بنداز من دیگر نیستم تو آب وتنهایی اما من و خاک باهمیم ماند ه ایم م ن و خ ا ک مانده ایم
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 16:51 توسط المیرا چاره جو |
برایه بیدار .....و آفتاب چه حسود است و چه کم با دردی که نمی سوزاندمان خورشید صبح .آیا شوقی مانده که به یاد نمانده باشد .؟! این را از صدایت می شناسم .از کدام خالی دل از کدام پنجره بسته به دنیایی که می شناسم .؟ با دل پر می نویسی .از کجا می آید صدای زنگ کلماتت ؟ *** من! سلام! باز امشب صدایم را پر دادم در کوچه ها .مثله همان وقت که همسایه بودیم.یادت هست دیوار به دیوار.زیر لب آواز سر دادم .فکر می کنند دیوانه ام .آخر گذشت دل تنگی را به جام آواز ریختن آن هم در سکوت شب .چقدر خوب است که ما دیوانه ایم . من . تو . پدر . مادر.ساناز . حتی رویا **** درد همزاد من است و خواستن آبستن درد .چیزی نمی خواهم باز درد می کشم .از پوچ . از تهی . از تهوع . از تونل های تاریک بی مقصد .از سلام پی در پی عابران .به دست آشنای غریبه ای سپردم کلید شکسته خانه ام را .گاه گاهی به شعر هایم آب دهد .با شراب چشمانش . همین . ***** گریه کن !گریه کن !حالا که دستانت اندازه دست خدایانند و پوچ .حالا که آنقدر بزرگ شده ای که از آن سوی دیوار پوچ را می بینی .گریه کن !از لای انگشتانت پوچ می ریزد .بی شوق بی کتیبه در زنجیرم همین ! در دور افتاده ترین جزیره ها رها شدم .خوابم برد و کسی آمد .تاجی زرین بر سرم نهاد . من شدم ملکه سرزمین پوچ . ! ****** زنگ صدایم آشناست ؟!از تو نوشتن که کاری ندارد .کافی است قلم را در سیاهی سرنوشتم غرق کنم . تک تک کلمات عاقت شوند . همین .کافی است خاکستر شوم به یاد دروغ ترین رویای با تو بودن . کافی است بخواهمو تو پاشنه به پاشنه لحظه ها دق الباب کنی که سلام .به خرج خدا فالی بزنی و شیخ بیاید دم در ." ما بی غمان مست دل از دست داده ایم " .و تو آب بخواهی . و من خیره در چشمانت . ******* آب ؟! مدتی است یادم رقته که رهگذران تشنه آب می خواهند .می آیم قفل از زبان در می گشایم و زنجیر از پاهایش .پیاله آبی به دستت می دهم .می نوشی .می روی پاشنه به پاشنه لحظه ها .پس چرا آنچه من دیدم تو در آب ندیدی؟!آب دادی انتظارم را .به شیخ می رسم .چادرم را روی صورتم می کشم .اشک می ریزم . شیخ نگاهی به من می کند ونگاهی به غبار بی سوار بیابان . ******* گفتم : بیا ببینیم چه کسی زودتر عاشق می شود ؟گفتی : من . من .منروزها گذشت . عاشق شدم .وفادار ماندم.گفتی اگر وقت کنی عاشق می مانی . می دانم .ملامتت نمی کنم .خوب می دانم این روزها هزارگره خورده در زلف سر نوشتت . مانند هفت قفل طلا که به قلبم بستی .پاشنه به پاشنه تنهاییت عشق هم از یادت رفت . مهم نیست اگر وقت برای فریاد نداری . ******* وقت سفر دلم تنگ می شود برای این همه پوچ .برای خاطرات با تو بودن که از صفر بیشتر نشد . برای کتابهایم .برای شعرهایم .برای عروسکهایم .برایه تو.برای این همه پوچ دلم می گیرد . ********** حالا بیا !بیا و صدایت را از من بگیر .رویایت را .دستهایت را و بوسه هایت را .تقویم را بر گردان به روزهای بسیار قبل بی اعتنایی .زمانی که اولین بار سلام دادیم و بی اعتنا از صدای هم عبور کردیم . دلمان دست خودمان بود آخر !خیالت را از من بگیرو غمهایت را و تنهاییت را .این حجم تنهایی را ببر به خلوت خودت .زنجیر به پای رویایت بزن در خوابم .و زمستان را از من بگیر که باز امسال حدیث تو بود و سوز سرما و خامه انگشتانم .هر چه نوشتم آب شد . شهرزاد شرق من هم غروب کرد . ************* اشکهایت را از من بگیر .چهره ات را در خطوط پاییزی رنگ بزن .آنقدر که از کنار هم بی اعتنا بگذریم . بگذار فراموش کنم اولین پاییز چشمانت را در تنها دی ماه باتوبودنم که در کنجی نشستم و چیزی غریب در دلم نواخت .باران شو .باران و بردار و ببر هر چه مال توست . خسته ام از این همه امانت پوچ.بسوزان و خاکسترم را بسپار بدست باد . ************** من دختر شرقم .دختر انتظار و سکوت و شرم .سرخی گونه هایم شرم هزار ساله افسون توست . آنگاه که نگاهت را به سرزمینم کوچ دادی .با هر طلوع زاده می شوم و بار هر غروب به تو می پیوندم . ************** در شگفتم غروب هزارانه را پیش از تولد تو .آیا همیشه اینقدر دیر می رسیم ؟فاصله ای نبود خوب که نگاه کردم .رد پایت روی برفها تا خدا می رسید .در عجبم چرا پاهایم ناتوانند ؟!! شاید باور کرده اند که برای همیشه رفته ای !!خواب رد پایت را دیدم به طرف خانه بود . یعنی که بر می گردی . ************* حالا چه فرقی می کند ؟ سکوت کردی . یا فریاد میزنی حرفه آخرت را. و من به دیوار تکیه داده ام . پنجه هایم روی آجرها . نگاهی به آسمان بالای سرم . من هیچ گاه ستاره ای را مال خود نخواستم . ماه آنجا بود بالای سرم . شرمش می آمد . چیزی نگفتم . جز زمزمه ای **آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد کاش می آمد و از دور تماشا می کرد** ************************************************************ * خاطرات گذشته ای که هی به آن افزوده می شود*
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 15:57 توسط المیرا چاره جو |
| ||||||