تبليغاتX
سنگ کاغذ قیچی!

سنگ کاغذ قیچی!

پس مانده های دنیای انسانی!؟

ابراهیم

 

 

اسماعیل تازه بدنیا امده بود که ابرهیم توی جنگ قطع نخاع شد,ازگردن به پایین.

حالا یک سالی میشد که افتاده بود گوشه اتاق وبیشترین کاری که میتوانست بکنداین بود که گردنش رابه چپ یا راست بچرخاندتا شاید اسماعیل رابهتر ببیند.

خاطره اسماعیل را کنار تشک ابراهیم گذاشت واسباب بازی ها را دوروبرش ریخت.

_سرگرمش کن تا من دوتا نون بگیرم.

خاطره رفت.اسماعیل باتفنگش ور میرفت. هوا کمابیش سرد شده بود و علاالدین کفاف گرم کردن خانه را نمی داد.نگاه کرد به کتری روی علاالدین. بخار اب بادر کتری بازی میکرد,نگاهش را بطرف اسماعیل چرخاند.اسماعیل زل زده بود به کتری.

_چیه بابایی ؟ ها؟...

اسماعیل خندید.تفنگ ازدستش افتاده بود.چهردست وپابه طرف علاالدین راه افتاد.

_کجا میری؟...برگردبابایی...به اون دست نزنی ها!اوف میشی...

اسماعیل درنگی کردودوباره راه افتاد.آب کتری می جوشید وقل قل صدا می کرد.ابراهیم تشرزد:

_اسماعیل!مگه نمیگم برگرد....بچه بد!..

اسماعیل دسته علالدین را گرفت وایستاد.ذوق کرده بود.صدای ابراهیم می لرزید:

_بیا اینجا با تفنگت کیوکن بیا. تفنگت کو؟..

اسماعیل دسته علالدین را تاب می داد و میخندید.

علالدین تکان می خورد.ابراهیم یک بند با او حرف میزد تا شاید برگردد.

اسماعیل دسته علاالدین را به سمت خودش کشید.

علالدین کج شد. ابراهیم فریاد زد .کتری اب جوش دمر شدروی اسماعیل .

اسماعیل افتاده بودوجیغ میزد.ابراهیم هم.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت13:27توسط المیرا چاره جو | |

 

گاهی اوقات انقدر دلم میگیره که واسه بی دردی درد میکشم

به زمین زمان بد وبیراه می گم رو همه چی می یارم بالا

رو خودم رو همه چی حتی رو بهترین چیزهایی که دورو برمن

 که خیلی خیلی دو ستشون دارم

اخ که چقدر این درد بی د ردی بد دردیه

کاش درد و که ار هر طرف مینوشتی همون درد نمی شد

 باز هم دلم گرفته است...

                                                                                                            الف.چ

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت13:53توسط المیرا چاره جو | |