تبليغاتX
سنگ کاغذ قیچی!

سنگ کاغذ قیچی!

پس مانده های دنیای انسانی!؟

دارد ميرورد ساكت باش مي رود پي همان جسد خودش همان كه هي حرفش را ميزد مي خواهد به جايي برساندش كجا نميدانم نمي داند دارد ميرود ساكت مثله همان وقت كه بي سروصدا امد دارد ميرود دلم برايش خيلي تنگ مي شود خيلي..

http://lalehtanha.blogfa.com/

 

 

 

ديدي خيمه شب باز شبهايمان هم مثل لاله رفت ان را كه نمي دانم چرا ولي او هم رفت چقدر همش حيف مي شود ..      http://arusakbazi.blogfa.com/

 

؟؟؟

؟؟

؟

+نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت18:13توسط المیرا چاره جو | |

گوش مي كني !

هيس. هيس! گوش كن! نه ساكت باش فقط گوش كن صدا مي آيد از كدام سمت از آنجاست مي شنوي صداي شيون مي ايد از لاي جرزهاي ديوار نمي خواهم نه شيون نمي خواهم صداي درد است درد جان دلم سخت گرفته است دلم گرفته است. ناجور! نمي دانم هوا ابري است يا نه صدا ميشوم سردم مي شود مي غلتم زير پتو مي خواهم ستاره ها را به نظاره بنشانم ستاره ها را مي خواهم انگار ديگر طلاي لحظاتم ملالي براي چشمك زدن ندارد .هيس.هيس ! گوش كن! نه ساكت باش فقط گوش كن اينبار صداي تق تق مي آيد از لاي تك تك سلول هايم مي آيد مي شنوي صداي من است. من.

 

خدا دوست

مانده ام ميان اينهمه حرف نمي دانم راست و دروغش را خدا ميداند دلم را ميدهم دستش همه مي گويند

حتما حكمتي دارد نميدانم چند وقتي است بد جوري خدا دوست شده ام...

خيانت نمي دانستم خيانت هم بلدي حداقل قول اين يكي را گرفته بودم با التماس يادت هست از خيانت متنفرم شايد هم از نامش مي ترسم مادر ميگفت : ازهرچي بترسي سرت مي آيد

به حرف مادر رسيدم

 ديدي سرم آمد..

اعتبار !

ديگر اعتباري نيست نه به من نه به پنجره باد جسارت ميكند با خشم صورتم را نوازش ميكند موهايم را كنار ميزند كم مانده است باران هم از پنجره بريزد تو هميشه خدا پنجره دلم باز بود .. ديگر به باران هم اعتباري نيست..

 

مي خواهم بنويسم باد نميگذارد ازپنجره مي آيد تو ورقهاي دفتر خاطراتم را ازهم مي پاشد سرم هم تير ميكشد باد با شقيقه هايم دست به يكي كرده است خواب چشمانم را گرم ميكند خوابم مي برد نمي گذارند بنويسم اه لعنتي.

                                                                                                الف.چ

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت18:51توسط المیرا چاره جو | |

برايه توكه خيلي تنهايي مثله من

دلت خيلي سنگينه شعرات هم همينطور

 چقدر غم انگيزه همش،قرار نبود شاعرهم باشي

 شايدهم تقصير تو نيست

 تقصير دلت هست

 دلت را ميشناسم

 يادم هست هنوز

 بازي هاي كودكانه يمان را

چقدر زود

 بزرگ شدي تو

دلت هم

 من اما كودكم هنوز

 بزرگ نشو

 من هم نميشوم

 قول ميدهم

 كودكيت را خيلي دوست داشتم

 كاش باز هم

در همين كوچه بوديد

 پيشه من

 جلويه در زير باران

 مي ايستاديم،

 حرف ميزديم

 حرف ميزديم

حرف ميزديم

 از هم جا ميگفتي از همه چي

از حسهاي كودكانه مان

 يادم هست آنموقع ها

 دلت خيلي شاد بود مثله دله من

 فكر ميكردم اگرهم رفتي

دلت هنوز همين جاست

 در همين كوچه ميان

 همين لپرها، بدو بدوها، قايم باشكها

حديثه و مليكا و نگار

 هنوز هم هستند

من هم هستم

بي هيچ سياستي با همان دوچرخه سبز

با همان بازي هاي كودكانه ام يادت هست جلسه ها يمان

هفت سنگ هايمان

ديگر نميشود بازي كرد يكي از سنگهايمان

گم شده است

دلت را بده به باد با من باش

كوچه همان كوچه هست

ميان كوچه ما وشما تنها چند قدم فاصله است

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت10:24توسط المیرا چاره جو | |

تو كه از راه رسيدي تا حالا كفشاتو ديدي؟

 

كه تك وتنها اگه باشن ميميرن

 

 كه بدون هم زير بارون نميرن

 

تويه راه باهم ديگه خاكي ميشن

 

اما گردو خاك از صورت هم ميگرن

 

ای خدا یه کاری کن که ادما

 

 یه کمی از کفشاشون یاد بگیرن

 

 

                                                                 ساناز

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت20:17توسط المیرا چاره جو | |

لكه هاي ته فنجان قهرند

 

لكه هاي ته فنجان قهوه ام تيره اند

تيرتر از سكوت

تيره تر از آخرين صداي مبهمت

تورا مي جويم ميان تفاله هاي قهوه ام چقدرحقير شده اي

از كجا بيابمت از خطوط ميان كف دستم

يا ميان حرفهاي رمال سر كوچه مان

زكجا بيابمت

دلم را ميدهم به خطوط كف دستم

چقدر درپيچ وخم است

سرنوشتم راميان اين خطوط درهم وبرهم پيدا نميكنم

پس كجايي نميبينمت نيستي، ميروم

مي ايستم ديگر منتظرم تا طلوع

تا زماني كه خودت بيايي

بيا 

انتظار خبري نيست مرا

                                                                                            الف.چ

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت13:31توسط المیرا چاره جو | |

bi hal

زمانه غریبی ست و بیشتر از آن عجیب
روح در حال فنا شدن است و جسم حرف اول را می زند
امروز کودکی را دیدم که روحش بزرگتر از جسمش بود و
دیروز مردی را دیدم که ....
خسته ام ،
گاهی از خودم هم خسته می شوم !
گاهی به وضوح می بینم و احساس می کنم که روحم زیر پاهای جسمم در حال هلاک شدن است
چشمان معصومش را می بینم و صدای خسته اش که به زمزمه ای بیشتر شبیه است را می شنوم
حقیقت تلخی ست ولی مدتی ست که فقط شده ام جسم ،
یک جسم متحرک ... از روحم خبری نیست !
هر چقدر که در جستجویش بودم نیافتمش
حال خوشی ندارم ،
هنوز هم نمی دانم تقصیر از من است یا ازجبر زمانه و یا .

+نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت19:10توسط المیرا چاره جو | |