|
سنگ کاغذ قیچی! |
|
پس مانده های دنیای انسانی!؟ |
چی بگم ...!!؟؟ وقتی که آفتاب نمیتابه... وقتی بارون نمیباره ... وقتی مرغ زخمی شب روی دیوارای خونمون میناله... وقتی دیواری به دستی نمیلرزه... دل سلاخی از این بغض پر از خون نمیترسه چی بگم... زندگی با این همه غم نمی ارزه نمی ارزه... زندگی با این همه غم نمی ارزه نمی ارزه... چی بگم وقتی قناری تو بهارم نمیخونه... توی آسمون ابری یه ستاره نمیمونه... وقتی حوضا پر خونه دستا بستست...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 21:46 توسط المیرا چاره جو |
(نوبت كدام ستاره است ناپديد شود؟...) آسمان را نظاره گر بودم با تمام ستارگانش چه آنها كه ميگريستند !چه آنها كه ميخنديدند! به ستارگان تنها! به آنهايي كه برميخواستند و فرياد ميزدند به آنهايي كه زير ابرها پنهان ميشدند وبر تارك دنيا مي لرزيدند آنهايي كه فحش مي دادندوكتك ميزدند،توهين ميكردند،نامه مينوشتند، نقاشي ميكشدند...تو كجايي تو هم در آن آسماني از كدامشان هستي؟ اما امامن بيكس تك و تنها در آن وسط ايستاده ام و گيج مبهوت به آنها مي نگرم با خود ميگويم اينها چه ميخواهند؟از اين دنيا كثيف از اين آسمان بي حد وبزرگ آخر مگر كجايش هستند. از اين زندان كوچكي كه در پهناور اين آسمان ساخته اند چه مي خواهند كجايش مگر ايستاده اند صداي ناله و شيون را ميشنوم از آن دور ها مي آيد از آن سمت آسمان از آنجا كه ستارگانش بزرگتر و پرنورترند.. پر سرو صدايند از آن دورها صداي چيست ؟ زجر، كمك، خودخواهي، توپ، تانك شايد صداي خنده است خنده اي از درد از تمام وجود ازتمامي سنگدلي شايد هم صداي رقص وآواز است صداي كثيفي است از روي دلخوشي اينجا را ببين چقدر آسوده اند راحت و.... آنجا كجاست آنطرفتر از خورشيد پشت ابرها آيا آنجاهم كسي هست؟ نمي دانم از آنجا صدايي نمي آيد ولي باز دارد غروب ميكند آخ كه چقدر غروب هايش درد ناك است و باز شب ميشود حالا ستارگان قدرتمند شدند هركسي ابري را كنار ميزند تا خودنمايي كندآنها كه پرنورتر وبزرگترند مسلما جاي بيشتري دارند اينها همانهايي هستند كه آسمان را تكه تكه كرده اند ... واما ميرسيم به كوچكترها آنهايي كه به زور ميتوان ديدشان از آنها هم صدايي نميشنوم چقدر كوچك و ضعيفند وه اما عجب آسمانيست اينجا غوغا ست برسر چه برسر يك نامه يا يك نقاشي اينها را ببين به هم فحش ميدهند توهين ميكنند حقير ميشمارند مگر چه شده است...كدامين ستاره بايد ناپديد شود حالا نوبت كيست؟ هردفعه يكهو نميدانم چه ميشود فقط ناگهان گم ميشود دراين آسمان ... واي شما آسمان را به گند كشيديد ... بوي تعفن وعفونت تمام آسمان رافرا گرفته است چه دودي چه گرد و خاكي ديگر نميشود جايي را ديد.. مگر تا كي در اين قفس ها كه براي خود ساخته ايد هستيد ديگر چيزي نمانده آسمان تمام شود آنوقت تو مي ماني با همه اعتراضهايت ،توهين هايت ،تظاهراتهايت..ستارگان پرنور آسمانمان تمام شد بس است ديگر. تو به من مي گويي من چرا مي خندم گفته اي پر مغز است قهقهه نسخه بي چون و چراي اشك است اشك را گفتم چرا ميريزي اي ديوانه گفت: روزنه اميدي از اينجا پيدا كردم به نظاره آسمان رفته بودم ؛ گرم تماشا و غرق در اين دريای سبز معلقی که بر آن ، مرغان الماس پر ستارگان زيبا و خاموش ، تک تک از غيب سر می زنند و دسته دسته به بازی افسون کاری شنا می کنند . آن شب نيز ماه با تلالؤ پر شکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبيعت بر چهره ی نفرين شدگان کوير می نوازد، از راه رسيد و گل های الماس شکفتند و قنديل زيبای پروين - که هر شب ،دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه ی آسما ن ، آرام آرام به گوشه ای ديگر می برد - سر زد . و آن جاده ی روشن و خيال انگيزی که گويي يک راست به ابديت می پيوندد !
ستاره ها را نوید پیکار ده که من بر چیدنشان کمر بسته ام نه به حرص و نه به هوس، بلکه برای تزیین قفس مرده پرنده ای عبوس که درخشش اولین ستاره سوز اولین برف را بر خاطرش حیات دهد
+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 18:41 توسط المیرا چاره جو |
((نجوايي براي بودن من !! وكاش نبودم هيچ نبودم..نه نبودم)) تمام دلخوشي ها و بازيهايم پريدن در كلبه خيال بود، آنهم با كنارهم قرار دادن واژه هايي براي شكل گرفتن روياها رويايي كه براي پرواز پروبال مي گرفت . آنگاه بقچه اي از روز هاي سپري شده پر مي كردم وبه چوب دستي سبز خاطرات مي بستم وبا خود به جنگل هاي پر از رعد مي بردم. اكنون خسته ام ، نه از راه آمده بلكه از رفتن به درون راه نيامده و چشم به راهي براي سرودن زندگي نامه سروده نشده در انديشه ام برباورهاي دل خود. امروز بهتر از هروز ديگر به فردامي آيم وبراي ساختن نه از جنس ساختن هاي گذشته بلكه از جنس اراده وتلاش بيدار مي شوم وباز ميان قاصدك ها تو را كه از همه تنها تريني دردست ميگيرم تا شايد درغناي سكوت پروبال بگيرم وبه سوي آسمانهاي آبي اميد پر بكشم. آفتاب طلوع خواهد کرد و سیاهی ها در کوچ خود نیست خواهند شد تو خواهی آمد از افقی نیلی رنگ ... تو خواهی آمد اینرا پرستو ها به من گفتند به چشمهایم گفته ام که منتظرت باشند و به دستهایم بشارت تو را داده ام زودتر بیا که هوای در آغوش کشیدنت را دارم ديروز جسد يخ زده پرنده اي را ديدم كه چند روز پيش نغمه شادي آواز مي داد. ديروز برگي را ديدم كه چند صباحي پيش از بالاي شاخه هاي درختان برايم سر تكان مي داد .ديروز آرزو را ديدم كه شكست و عاشقي راديدم كه از دست رفت.اما امروز ديدم پرنده اي راكه مي خواند،برگ ديگري را ديدم برايم سر تكان مي دهد ،ديدم كه نسيم با خود هزار تنها مي آورد ، ديدم كه دلي دوباره عاشق شد پس زندگي تكرار است ،يك تكرار بي پايان ،يك مرگ است و يك زنده بودن يك تبديل است به گذشته به آينده و اين تكرار همان زندگي است.. زمان به صفر ميرسداما.. پس چرا نمي ميرم مرگ من در همين نزديكي است تا كي بايد به انتظارش نشست دلم برايش پرپر ميزند حسش ميكنم گويي در كنارم هست مرا فرا ميخواند با اينكه صدايم مي كند ولي هرچه به آن نزديك ميشوم از من فاصله ميگيرد گويي كسي، چيزي جلويش را ميگيرد وباز پاي مرا به اين دنياي كثافت زنجير مي كند مي خواهم بروم من اينجا كاري ندارم توشه ام را كه بسته ام كوله پشتي ام هم پراز غم است پراز اشك پراز بغض يخ زده پراز درد نگفته،پراز احساس ،افسوس،پراز فرياد كفشهايم را هم به پا كرده ام دلم هم كه دريايي است آماده رفتنم چشمم هم به راه است چرا مرا نمي بري مگر نگفتي همه بندگانت را دوست داري مگر مرا دوست نداري مي دانم خوب مي دانم چه كرده ام ويا چه بر من كرده اند اما تو ببخش لااقل حالا كه نمي بخشي ببر و بسوزان چرا عذابت را دو چندان مي كني من منتظرم زمانش باتو هر وقت كه تو بگي من آماده پر كشيدنم...چيزي نيست كه مرا نگه دارد مرا پايبند اين دنياي كثيف كندهمه رفته اند منم مي خواهم بروم تنها غمم رفتن است پر كشيدن است ديگر از مرگ نمي ترسم هراسي نيست آنچه هست هواي رفتن است اما ... قول مادربزرگ اين هم حكمتي دارد.. در ستاره باران آنشب ..نماز خونين حماسه هفده ساله مرا.. وسعت وسيع كدام سجاده گسترده شد.. كه عطر آسماني آن از هزار فرسنگ فاصله در عطشناكي انتظارم پيچيد. نوشتم:محبت ،مهر، پاکی. خواندند:شعار نوشتم:صداقت.. خواندند:دروغ. نوشتم:هرآن چه که رنگ رنگ است.. خواندند:دورویی نوشتم:سکوت.. خواندند:فریاد.. نوشتم:فریاد. خواندند:شورش.. نوشتم:احترام خارها حداقل به خاطرگل ها. خواندند:خشونت.. نوشتم:بی کسی. خواندند:افسردگی نوشتم:تنهایی. خواندند:گوشه گیری.. نوشتم:نگاه آبیش. خواندند:زیر سقف سیاه.. نوشتم:برخیز.. خواندند:قانون شکنی نوشتم:خدا.. خواندند:دین،مذهب.. نوشتنم:مولا علی... خواندند:ابن ملجم.. نوشتم:زرتشت.. خواندند:مرتد نوشتم:بودا.. خواندند:ملحد.. نوشتم:اتحاد.. خواندند:ترس از تنها ماندن.. نوشتم:کودکی.. خواندند:ترس از بزرگ شدن،وابستگی.. نوشتم:بزرگ شدن.. خواندند:عقده های کودکی.. نوشتم:خواستن که ماندن خواندند:گناه کار بودن و نخواستن که مردن.. نوشتم:مرگ.. خواندند:شکست .. نوشتم:غرور.. خواندند:خود خواهی،استکبار..
نوشتم:.......... خواندند:!!! ((بودیم وبودنمان را هیچ ندانست گفتیم: چندی نباشیم تا شاید از نبودنمان بدانند که روزی روزگاری ما بوده ایم، گرچه در آن هم شک داریم!((
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 0:14 توسط المیرا چاره جو |
من پری کوچک غمگینی را می شناسم. که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که هر شب با بوسه ای میمیرد و هر صبحدم با بوسه ای بدنیا میاید برای شمایی که عاشقید عاشقت خواهم ماندبی آنکه بدانی..دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم درد دل خواهم کرد بی هیچ کلامی گوش خواهم داد درآغوشت خواهم ماندبی هیچ حرکتی شاید احساسم اینگونه نمیرد زندگی چون گل سرخ یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر و خار و گلبرگ هرسه همسایه دیوار به دیوار همند!!! (حرف دلم) آدمك آخر دنياست بخند.. آدمك مرگ همين جاست بخند... آن خدايي كه بزرگش خواندي ... به خدا مثل تو تنهاست بخند ... دست خطي كه تو را عاشق كرد ... شوخي كاغذي ماست بخند... فكر كن درد تو ارزشمند است.. فكر كن گريه چه زيباست بخند... صبح فردا به شبت نيست كه نيست... تازه انگاه كه فرداست بخند. راستي آنچه كه يادت داديم ... پر زدن نيست كه در جاست بخند.. آدمك نغمه اي آغاز نخوان ... به خدا آخردنیاست بخند

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 23:8 توسط المیرا چاره جو |
زمستان سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت : سرهادرگريبان است.. كسي سربرنيارد كرد پاسخ گفتن وديدار ياران را نگه جز پيش پا را نتواند .. كه ره تاريك و لغزان است.. وگرد دست محبت سوي كس يازي به اكراه آورد دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است.نفس كزگرمگاه سينه مي آيد برون،ابري شود تاريك چوديوار ايستد در پيش چشمانت نفس كاينست پس ديگر چه داري چشم زچشم دوستان دور يا نزديك ؟مسيحاي جوانمرد سرد است.....آي.... دمت گرم وسرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوي در بگشا ي منم من ميهمان هرشبت لولي وش مغموم منم دشنام پست آفرينش نغمه ناجور نه ازرومم نه از زنگم همان بيرنگ بيرنگم بيا بگشاي در بگشاي دلتنگم حريفا!ميزبانا!ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد . تگرگي نيست مرگي نيست صدايي گر شنيدي صحبت سرماودندان است من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را كنار جام بگذارم چه مي گويي كه بي گه شد سحر شد بامداد آمد؟فريبت مي دهد بر آسمان اين سرخي بعداز سحرگه نيست. حريفا!گوش سرما برده است اين يادگار سيلي سردزمستان است . وقنديل سپهرتنگ ميدان زنده يا مرده به تابوت ستبرظلمت نه توي مرگ اندود پنهان است حريفا رو چراغ باده را بفروز شب باروز يكسان است . سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت هوا دلگير، درها بسته، سرهاسردرگريبان، دستهاپنهان ، دلهاخسته و غمگين درختان اسكلت هاي بلورآجين زمين دلمرده سقف آسمان كوتاه غبارآلوده مهر و ماه زمستان است... (م.اميد) آه بگذارمن ، چوقطره باراني باشم دراين كوير كه خاك را به مقدم اومژده مي دهد يا حنجره چكاوك خردي كه ماه دي ازپونه بهار سخن مي گويد وقتي كزان گلوله سربي با قطره قطره قطره خونش موسيقي مكرر ويكرسز برف را ترجيعي ارغواني مي بخشد. وچندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر ازفراسوي هفته هاي نزديك به گوش آمد (به شاعرانگي سنگدل روح خودم) براي گريه هايم دليل مي آورم تادرتكرار حضورت ، صداقت جريان داشته باشد . تحمل رنج باتو قوت مي گيرد وتاوان همه كج فهمي هاراهرچه كم باشدمي پردازم. كنارمن باش، نه بخاطر خودم. به خاطر طلاي لحظه هايي كه گمشده اند وروحشان درون قلب توست به خاطر گلهاي پيچيده كلام كه قادر نيستند بگويند چقدر محتاجت هستم به خاطر خطوط موازي سفر تا اعماق ذهن پيش مي روند وتو بي تفاوت و سرد ازكنارشان مي گذري تا روي پوست روز خطي از عبور بگذاري . بخاطر جاني كه ذره ذره از ميان لحظه هاي من ايستاده واز ريشه كرده اي .تو تك درخت دشت روياي مني (بلوطي سبز) زيباوپراز شاخه هاي بهشتي كه مامن همه مهمانان ناخوانده است با مهرباني بي حدش وبرگ هايي كه نقش آبي آسمان را حمل ميكنند. ومن تحسين گر تو هستم . خاكي كه ريشه هاي تورا در برگرفته و صلابت را ارج مي نهد وبه صميميت تو وفادار مي ماند.
+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 22:55 توسط المیرا چاره جو |
المیرای من دستت درد نکنه ساناز منم دوست دارم عزیزم
برگها سوختن و تو هنوز داری دنبالش میگردی؟
ادم برفیت اب شد / مرد / و تو هنوز به امید برامدن افتابی؟
باد پاییزی که میاد تموم غصه ها رو دوباره میاره/ یادمون میندازه که یه روز
یه ادم برفی عاشق / به عشق گرما دادن به عشقش / اب شد / مرد / تموم شد
عزیز من
هیچکس گم نشده
فقط کسی روش نمیشه بهت بگه
ادم برفیت اب شده از گرمای خورشیدی که تو خواسته بودی
.
زمستون قشنگه
اینا تقصیر زمستون نبود که بین شما هزارتا باریدن برف فاصله افتاد
تقصیر شما بود که ندیدید خورشید برای گرما نمیاد / برای سوزوندن میاد
.
من دارم با ادم برفیم اب میشم
اما تو میتونی سال دیگه
یه ادم برفی جدید درست کنی
سخت نیست
فقط کافیه دلتو بندازی دور
.
دوست دارم
اینو در جواب شعر دخترپاییزی ساناز برام فرستاده خوشم اومد گذاشتم شما هم ببینید
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 15:33 توسط المیرا چاره جو |
| ||||||