|
سنگ کاغذ قیچی! |
|
پس مانده های دنیای انسانی!؟ |
سلام... خوبيد..خوشيد..چه خبرها...زودتر برم سر اصل مطلب (اعترافهاي تكاندهنده من) بابا نيست من بچه مثبت و با خدايي هستم ودزدي هم بهم نيومده از همين جا اعلام ميكنم كه اين دوتا پست هم رو كه دو ..سه ..روزپيش آپيدم البته بعضي از شعرهاي عاشقونه اش رو ازوبلاگ نوشته هاي دل نوشته عليرضا مرتضايي دزديدم بهتربگم برداشتم نه آخه نيست وبلاگش و بسته بود من گفتم ديگران از مطالبش استفاده كنن بعدهم نيست من بچه خوبي هستم اين چندروز بدجوري عذاب وجدان گرفتم...گفتم بيام ازايشون حلاليت بطلبم...خلاصه شرمنده! حالا نريد پشت سرم بگيد طرف دزدها!!! ..خوب حالا بريم سر نظرهاتون.. واقعا كه امين خان ما ديگه از شما انتظار نداشتيم اينجوري بگيد نه آقا از هيشكي خبري نيست كه ما بخوايم بهش برسيم من خودمم زياد ازاين مطالب عاشقونه شروور خوشم نمي ياد ولي خوب يه نفربه بنده بگه اول مطالب رو خودت بخون بعد برو دزدي كن بزار تووبلاگت خوب ديگه اين هم از هوش وذكاوت زياديه بنده است..البته خداوكيلي مطالب بيستي بود خوب آخوند كه حرف امين رو تاييد كردي دفعه بعد واسه حرفات دليل بيار وگرنه هرچي ديدي از چشم خودت ديدي(البته مزاح بود به زار توحساب شوخ طبعي بنده) (واسه خودم نوشابه واكردم اونم پپسي كولاي مشكي) ولي از همه بروبچه هايي كه بهم نظرميدن ممنونم مخصوصاازامين وآخوند ومحمدوسامان وخمپاره ومرتضی وساناز وفارس وهومن ومیلادوساحل ومهتاب وروژان و مهدی و رضا وبیسرزمین و دربدرها وسهیل و.... وشينا ي عزيزم مرسي خداعوضتون بده دستتون دردنكنه قربون همتون فداي خوشگل عسلاي خودم (وسعت پاچه خواري رو داري)
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 21:5 توسط المیرا چاره جو |
تو سردی مثل آفتابی که مرده باشد سردی مثل زمستان مثل غمناک ترین روزهای پائیز مثل روح سردی که می د مید در نگاه هایمان من داغم ... من گرمم ... سرد نبوده ام ... با زمستان یکی نبوده ام دختر پائیزم اما ... باد پائیزی نبوده ام سردی تو برگهای مرا می لرزاند سردی تو مرا می ترساند آفتاب در غروب خفته من ... به من بگو او که بود که ما را از هم دزدید؟ مرا زیر برگها مدفون کرد و تو را زیر برفها بر من طلوع کن دوباره آفتابم باش برفها را آب کن که اگر نیایی من زیر این برگها میمیرم پیدایم کن گمشده من ... گمشده ات هستم من اینجایم ... زیر این برگهای سرخ کم مانده تا آتش بگیرم
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 21:5 توسط المیرا چاره جو |
رازقي فصل تقويم مسلسل فصل خشم كينه داران فصل ها تكرار فصل خوب چهارفصل تيرباران رازقي پرپرشد باغ در چله نشست توبه خاك افتادي كمر عشق شكست مانشستيم وتماشا كرديم دلم مي خواد گريه كنم براي قتل عام گل براي مرگ رازقي دلم مي خواد گريه كنم براي نابودي عشق واسه زوال عاشقي وقتي قلباوگلا شكسته و پرپرشدن وقتي كه باغچه هاي عشق سوختن و خاكستر شدن من وتواز گل كاغذي باغچه اي داشتيم تويه خاك خشتهاي مقوايي خونه ميساختيم روي آب وقتي كه ما توجشن شب ستاره بارون مي شديم وقتي كه پشت سنگ سايه ها پنهون ميشديم از نوك بال كفترها خونه پريدن ميسازيم صداي بيداري عشق روخواب شب خط ميكشيد دلم مي خواد گريه كنم براي نابودي عشق واسه زوال عاشقي از پشت ديواراي شهر انگار صداي پا مي ياد آوازخون دربدر انگار يه همصدا ميخواد ابر سياه رفتنيه خورشيد دوباره درمياد دوباره باغچه گل ميده از عاشقا خبر مي ياد دلم مي خواد گريه كنم براي نابودي عشق واسه زوال عاشقي ؟؟!!.... سوگند به قلم وآنچه مينويسد زندگي پاييز غم انگيزي است كه مهر لحظه اش به آرزو ميخندد، زندگي مانند طوفان است كه گاهي ميخروشدوگاهي مي غرد هركس مقاومت كندازتبارماست،زندگي خاطره است كه نه به خنده اش ونه به گريه اش ميتواني اعتماد كني ... گفتم مي خواهم آفتاب باشم بااين كه دلم پراز زمستان است گفت براي آفتاب بودن بايد هميشه حضوري سبز داشت دعاكن درختان هميشه سرسبز باشندوپرنده ها پراز پروازبايددعاكرد نگاه آدم ها پرازآيينه شودودستهايشان پراز صداقت براي آفتاب بودن بايد حاتم باشي وببخشي هرچه كه داري وگرنه هيچگاه آفتاب نمي شوي... اگه یک روز بغض گلوتو فشرد قول نمیدم می خندونمت ولی قول میدم باهات گریه کنم اگه یک روز نخواستی به حرف کسی گوش کنی بمن بگو....قول میدم که خیلی ساکت باشم اگه یک روز خواستی بری حتما خبرم کن قول میدم که ازت بخوام بمونی قول میدم باهات بدوم اگه یک روز سراغمو گرفتی و خبری ازم نشد حتما سری به من بزن احتمالا بهت احتیاج دارم اما اگه یک روز رفتی و دیگه برنگشتی بهت قول نیمدم که منتظرت میمونم اما ازت میخوام وقتی اومدی یک شاخه گل با خودت واسه روی قبرم بیاری عشق مثل آب .ميتوني توي دستت قايمش كني اما آخرش يروز دستتو باز ميكني ميبيني نيست.قطره قطره چكيد و بدون اينكه بفهمي دستت پر از خاطره شده از کسی که دوسش داری ساده دست نکش چون شاید دیگه کسی ومثل اون دوست نداشته باشی و از کسی که دوست داره ساده نگذر چون شاید دیگه هیچ کس مثل اون تورو دوست نداشته باشه ممکن است که ما با هر زبانی با هر اوایی سخن بگوییم اما باور کنید ما همه همه همه یکسان سکوت میکنیم باور کنید که صدای گریه همه ما یکسان است باور کنید که همه ما یکسان عاشق میشویم. فریاد من یکسانی است. سعي كن چيزي را كه دوست داري به دست بياوري ، وگرنه مجبور خواهي شد چيزي را كه بدست آورده اي دوست داشته باشي دوست داشتي مي دانستم دوست داشتنت را، دوست داشتي مي دانستم و مي فهميدم تورا و تورا، مي خواستي باشم و در كنارم باشي، مي خواهمت و خواهم خواست براي هميشه اگر پل يك رنگي مان نشكند، اگر دستان پر مهرت سرد نشود، اگر چشمان عاشقت نگريد، اگر باز باشي و قلبت را باز گذاري اگر بخواهي تنهايي قلبم رابشكني، اگر خواهي غروب سردم راگرم سازي باش تا باشم. اگر عاشق لحنم شوي تا عاشق كلامت شوم، باش تا باشم مي خواهمت، خواهم خواست،دانم نمیدانی روزي فرشته اي عاشق خورشيد شد .بال زد و رفت به سمت آن. مرا از یاد خواهی برد میدانم و من از دیدگان سرد تو یک روز میخوانم سرود تلخ و غمگین خداحافظ مرا از یاد خواهی برد و از یادم نخواهی رفت من این را خوب میدانم که روزی هم مرا از خویش خواهی راند و قلبت را که روزی آشیان گرم عشقم بود خواهی برد، تو از یادم نخواهی رفت و چشمان تو هر شب آسمان تیره ی احساس من را نور میپاشد و من با خاطراتت زنده خواهم بود چه غمگینم از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی چه بیزارم مرا از یاد خواهی برد میدانم و میدانی که از یادم نخواهی رفت هيچ وقت دل به کسی نبند… چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ...ولی اگه دل بستی…… هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اينقدر بزرگه که ديگه پيداش نميکنی……!! من نسبت به تو هيچ احساسي ندارم". با شنيدن اين جمله تب مي کني چون همه شور عاشقانه درونت به بيرون هجوم مي آورد تا معشوق ببيند که تو چه صادقانه دوستش داري و تب چيزي نيست جز بالا رفتن حرارت بيروني بدن. با شنيدن اين جمله لرز مي کني چون از دورن خالي مي شوي و سرماي مطلق جاي همه چيز را مي گيرد. تب مي کني چون يک بغض نامعلوم تب مي کني و لرز چون مجبوري همه رفتارت را همه صحبت هايت را همه نگاه هايت را دوباره در ذهن مرور کني لرز مي کني و تب چون نبايد اجازه دهي تلخي وجودت از پوست خاکي ات بيرون بزند و مگر پوست چقدر تحمل دارد خرد مي شود گرچه تلخي عبور نمي کند اما مي داني که موقتي است هر لحظه ممکن است تلخي ات اطراف را بگيرد. تب و لرز مي کني چون به ياد مي آوري همه ديالوگ هاي خيالي ات که آماده کرده بودي مونولوگ شده است و راهي نداري جز آنکه آنچه در ذهن در خيال در توهماتت و حتي در واقعيت داشتي از بين ببري چون ديگر مايي وجود ندارد فقط من مانده تنهاي تنها کاش گناه دلشکستن اعدام بود .. کاش مثل قانون مجازات دزدي و قتل و زنا .. براي قلب شکستن هم جرم سنگيني وجود داشت .. کاش براي اونهايي که با افتخار به زيبايي و کمالشون به خودشون اجازه ميدادن پا روي قلب مردم ساده لوح بزارن هم يه مجازات سختي وجود داشت که بترسودشون .. شايد دنيا اونموقع شاهد اشکهاي کمتري ميشد .. شايد ما اونموقع گريه نميکرديم .. ميگفتي عاشق باروني اما وقتي بارون مياد روي سرت چتر ميگيري ميگفتي عاشق برفي اما طاقت يه گوله برف را نداري ميگفتي عاشق پرنده هايي اما به راحتي اونارو تو قفس ميكني. ميگفتي عاشق گلهايي اما خيلي راحت اونارو از شاخه جدا ميكني اونوقت انتظار داري نترسم وقتي ميگي دوستت دارم کاش می شد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد کاش می شد در میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد چقدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت را ازت دزديد و به جاش يك زخم هميشگي را به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني هنوزم دوستش داري . چقدر سخته دلت بخواهد سرت را باز به ديواري تكيه بدهي كه يك بار زير آوارغرورش همه وجودت له شده است . چقدر سخت است تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي . چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه ها تو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوستش داري . چقدر سخته گل آرزوهاتو توباغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و اون وقت آروم زير لب بگي : گل من باغچه نو مبارك ممنونم که با این توهین ها من را مورد لطف قرار می دهید ( شاید فکر کنی این هم حرف خودم نیست ) انسان ها تا وقتی که یک حس را تجربه نکنند نمی توانند در موردش حرف بزنند و به همین دلیل فکر می کنم تو حسی را که با عشق اشتباه گرفته می شود را نسبت به من داشتی که اصلا مهم نیست چون باز هم در هدف من تاثیر نمی گذارد. شاید من اشتباه می کنم که نمی خواهم عشقم را به کسی بفروشم یا اینکه ببخشم . در زندگی هر فرد چیزهایی هست که قابل بخشش نیست و نمی توان فروخت . من جانم را جرو این گروه نمی دانم ولی عشقم را چرا. اشتباه من شیوه ای بود که در بیان عشقم در پیش گرفتم و به زبان نمی آوردم چون یادم می آید که: (( نشود فاش کسی آنچه میان من و توست / تا اشرات نظر نامه رسان من و توست / گوش کن با لب خاموش سخن می گویم/ پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست )) من حتی تا حدودی به زبان آوردم اما فکر می کردم احساسی که به تو دارم متقابل است و اینقدر بدیهی است که نیاز به گفتن را از بین می برد من به فکر توجیه اشتباهم نیستم . من فقط یک انتظار داشتم و آن هم چیزی جز صداقت نبود. و این هم انتظاری بیجا نبود چراکه با تمام وجود صادق بودم و هستم من اگر به هدفم ایمان نداشتم تا این لحظه ادامه نمی دادم چون یک نفر به من قول داده است که اگر به هدفم ایمان داشتم و به آن نرسیدم برایم فراهم کند . ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولي همينكه نزديك شد ، خورشيد بالهاي او را سوزاند . فرشته
صبر و تحمل كرد ، تا بالهايش ترميم شدند. و دوباره به سمت
خورشيد بال زد . و باز خورشيد بال هاي اورا سوزاند .
فرشته تصميم گرفت ، به جاي نزديك شدن به آن در نور خورشيد
بايستد و قلبش را از جنس آفتاب كند .
ايستاد و از نور خورشيد نگاه كرد و ديد قلب آسمان آبي است ،
چهره مردانگي سبز ، حتي احساس روشن خورشيد را لمس كرد.
فرشته هيچگاه چشم هايش را از سوي خورشيد بر نگرفت!!!!!
خورشيد راز بزرگي را براي فرشته آشكار كرد !
راز يكرنگي ، پاكي و راستي .
هيچ واژه سرزنش كننده اي نمي توانست او را آزار دهد . چون
افسون محبت و گرماي او بود . فرشته خوشحال بود چون هنوز
قلبش زنده و بالدار بود .كه دو
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 19:17 توسط المیرا چاره جو |
چيزي به جزتفاله يك زنده نيستند؟ گويي كه كودكي در اولين تبسم خود پير گشته است وقلب_ اين كتيبه مخدوش كه در خطوط اصلي آن دست برده اند_ به اعتبارسنگي خود وديگراحساس اعتماد نخواهد كردشايد كه اعتياد به بودن ومصرف مدام مسكن هااميال پاك وساده انساني را به ورطه زوال كشانده است شايدكه روح رابه انزواي يك جزيره نامسكون تبعيد كرده اند شايد كه من صداي زنجره را خواب ديده ام پس اين پيادگان كه صبورانه برنيزه هاي چوبي خود تكيه داده اندآن بادپا سواران؟واين خميدگان لاغر افيوني آن عارفان پاك بلند انديش؟ پس راست است راست،كه انسان ديگردرانتظار ظهور نيست ايينه ها بهوش مي آيندوشكل ها منفردوتنهاخودرا به اولين كشاله بيداري وبه هجوم مخفي كابوس هاي شوم تسليم مي كنند افسوس من با تمام خاطره هايم از خون كه جز حماسه خونين نمي سرودوازغرور، غروري كه هيچگاه خودرا چنين حقير نمي زيست در انتهاي فرصت خود ايستاده ام وگوش مي كنم:نه صدايي وخيره مي شوم:نه زيك برگ جنبشي ونام من كه نفس آن همه پاكي بود ديگر غبار مقبره ها را بر هم نمي زند لرزيد وبردوسوي خويش فروريخت ودست هاي ملتمسش از شكاف ها مانند آهاي طويلي ،به سوي من پيش آمدند سرد است وبادها خطوط مرا قطع ميكنند آيا در اين دياركسي هست كه هنوزازآشناشدن با چهره فناشده خويش وحشت نداشته باشند؟آيا زمان آن نرسيده است
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 21:42 توسط المیرا چاره جو |
ديدارشب وچهره شگفت ازآن سوي دريچه به من گفت: ((حق با كسي ست كه مي ماند من مثل حس گمشدگي وحشت آورم اماخداي من آيا چگونه مي شود از من ترسيد؟ من،من كه هيچگاه جز بادبادكي سبك وولگرد برپشت بام هاي مه آلودآسمان چيزي نبودم وعشق وميل ونفرت ودردم رادرغربت شبانه قبرستان موشي بنام مرگ جويده است)) وچهره شگفت با آن خطوط نازك دنباله دار سست كه باد طرح جاريشان را لحظه لحظه محوودگرگون ميكردوگيسوان نرم ودرازش كه جنبش نهاني شب مي ربودشان وبر تمام پهنه شب مي گشودشان هم چون گياههاي ته دريا در آنسوي دريچه روان بود ودادزد: ((باور كنيد من زنده نيستم)) من از وراي او تراكم تاريكي راوميوه هاي نقره اي كاج را هنوز مي ديدم،آه ولي او... او بر تمام اين همه مي لغزيدوقلب بي نهايت او اوج مي گرفت گويي كه حس سبزدرختان بودوچشمهايش تا ابديت ادامه داشت. حق با شماست من هيچگاه پس از مرگم جرات نكرده ام كه درآيينه بنگرم وآنقدر مرده ام كه هيچ چيز مرگ مرا ديگر ثابت نمي كند آه آيا صدايزنجره اي را كه در پناه شب،به سوي ماه مي گريخت از انتهاي باغ شنيديد؟ من فكر مي كنم كه تمام ستاره هابه آسمان گمشده اي كوچ كرده اند وشهر شهر چه ساكت بود من در سراسرطول مسيرخود جزبا گروهي از مجسمه هاي پريده رنگ وچندرفتگركه بوي خاكروبه وتوتون مي دانندوگشتيان خسته خواب آلودباهيچ چيز روبرو نشدم افسوس من مرده ام وشب هنوزهم گويي ادامه همان شب بيهوده است خاموش شد وپهنه وسيع دو چشمش رااحساس گريه تلخ وكدركرد آيا شما كه صورتتان رادر سايه نقاب غم انگيززندگي مخفي نموده ايد گاهي به اين حقيقت ياس آورانديشه مي كنيدكه زنده هاي امروزي باز آن شب... باز آن شب كه صداي تهمت باد سخن چين چوب رسوايي من را در دو عالم ميزند مي توانم با خيالت عاشقي را سر كنم،عشق را باور كنم باز آن شب كه حرارت در نفوذ بي نهايت از نگاه پرشرارت مي كندقلبم جدامي توانم با خيالت عاشقي را سر كنم، عشق را باور كنم باز آن شب كه دبورسردنفرت ميزندبرصورتم چنگ ميتوانم با خيالت عاشقي را سر كنم،عشق را باور كنم باز آن شب كه عطش دروجودت حرف اول ميزند كودكي در كوچه هابازهم ني سواري مي كند مي توانم با خيالت عاشقي را سر كنم،عشق راباوركنم بازآنشب كه برايم قلب پردردت تپيد ميتوانم تا سحربي شك شكيبايي كنم عاشقي را سر كنم، عشق را باور كنم. ((؟)) از صداي پاي تو خيابان لكنت مي زند من به گاف حساسم الفبايت رو بردارو به كس ديگري گير بده لطفا.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 16:3 توسط المیرا چاره جو |
يه جا ميرم كه دست تو عمرا به هم نميرسه تنهاي تنها مي موني خدابه دادات برسه يه جا ميرم كه آرزوت بشه يه بار ديدن من گفتي كه عاشقي شده آرزوي محال من مي رم تا عكس من بشه واست هميشه ضدحال نشد كه ضايعت بكنم دوست نداشتم تا بحال ميرم كه تنهابموني بفهمي تنهايي چيه ضايع شدن حدي داره چرا تو كم نمي ياري چرا تو شبهاي خودت بارون غم نمي ياري لجم ميگيره ازهمين كه فكركني ماه مني خيال كني عاشقتم فكركني پاره تني جايي ميرم كه سايه تم وصله ناجورت بشه عشق منم براي تو آرزوي جونت بشه
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:10 توسط المیرا چاره جو |
سلامي به گرمي تنور سلامي به گرمي سينجر گازعشق به به من باز بعداز چند روز نبودن (البته به احترام مسعود گل) دوباره برگشتم با كلي مطالب محشروخواندني(مبالغه) بريد بخونيد حال كنيد نظر هم بدهيد و خوشحالم كنيد....... در اين دنيا خاكي باش پيش از آنكه خاكي شوي گفتم :دوست دارم! گفتي: بروبابا؟ گفتم:عاشقتم! گفتي: بروبابا ؟ گفتم:خاطرخواهتم! گفتي:برو بابا؟ گفتم : اسيرتم! گفتي:بروبابا؟ گفتم:مي خوام بيام خواستگاريت! گفتي:بيا بيا؟ گگگگفتم:بروبابا؟؟ زندگي حديثي است كه با يك نگاه آغاز مي شود با يك لبخند شكل مي گيرد و با يك بوسه به اوج مي رسد وسپس با چندقطره اشك به پايان مي رسد.............![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:9 توسط المیرا چاره جو |
عشق در لحظه پديد می آيد ... دوست داشتن در امتداد زمان ...
عشق
عشق معيارها را در هم می ريزد ... دوست داشتن بر پايه ی معيارها بنا می شود ...
عشق ويران کردن خويشتن است ... دوست داشتن ساختنی عظيم است ...
عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد ... دوست داشتن از شناختن سرچشمه می گيرد
عشق قانون نمی شناسد ... دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانين طبيعی است
عشق فَوران می کند چون آتشفشان ... دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه ...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:8 توسط المیرا چاره جو |
(كسي كه روحش بي خبر وتنها پر كشيد ورفت) بزرگ بود واز اهالي امروز بود وباتمام افق هاي باز نسبت داشت ولحن آب وزمين را چه خوب مي فهميد صداش