تبليغاتX
سنگ کاغذ قیچی!

سنگ کاغذ قیچی!

پس مانده های دنیای انسانی!؟

سلام...

خوبيد..خوشيد..چه خبرها...زودتر برم سر اصل مطلب

(اعترافهاي تكاندهنده من)

بابا نيست من بچه مثبت و با خدايي هستم ودزدي هم بهم نيومده

از همين جا اعلام ميكنم كه اين دوتا پست هم رو كه دو ..سه ..روزپيش آپيدم البته بعضي از

شعرهاي عاشقونه اش رو ازوبلاگ نوشته هاي دل نوشته  عليرضا مرتضايي دزديدم بهتربگم برداشتم

نه آخه نيست وبلاگش و بسته بود من گفتم ديگران از مطالبش استفاده كنن

بعدهم نيست من بچه خوبي هستم اين چندروز بدجوري عذاب وجدان گرفتم...گفتم بيام

ازايشون حلاليت بطلبم...خلاصه شرمنده!

حالا نريد پشت سرم بگيد طرف دزدها!!!

..خوب حالا بريم سر نظرهاتون..

واقعا كه امين خان ما ديگه از شما انتظار نداشتيم اينجوري بگيد نه آقا از هيشكي خبري نيست

كه ما بخوايم بهش برسيم من خودمم زياد ازاين مطالب عاشقونه شروور خوشم نمي ياد ولي

خوب يه نفربه بنده بگه اول مطالب رو خودت بخون بعد برو دزدي كن بزار تووبلاگت

خوب ديگه اين هم از هوش وذكاوت زياديه بنده است..البته خداوكيلي مطالب بيستي بود

خوب آخوند كه حرف امين رو تاييد كردي دفعه بعد واسه حرفات دليل بيار

وگرنه هرچي ديدي از چشم خودت ديدي(البته مزاح بود به زار توحساب شوخ طبعي بنده)‌

‌‌‌‌‌(واسه خودم نوشابه واكردم اونم پپسي كولاي مشكي)

ولي از همه بروبچه هايي كه بهم نظرميدن ممنونم مخصوصاازامين وآخوند ومحمدوسامان وخمپاره ومرتضی وساناز وفارس وهومن ومیلادوساحل ومهتاب وروژان و مهدی و رضا وبیسرزمین و دربدرها وسهیل و....

وشينا ي عزيزم مرسي خداعوضتون بده دستتون دردنكنه قربون همتون فداي خوشگل عسلاي خودم

(وسعت پاچه خواري رو داري)

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت21:5توسط المیرا چاره جو | |

تو سردی مثل آفتابی که مرده باشد

سردی مثل زمستان

مثل غمناک ترین روزهای پائیز

مثل روح سردی که می د مید در نگاه هایمان

من داغم ... من گرمم ... سرد نبوده ام ... با زمستان یکی نبوده ام

دختر پائیزم اما ... باد پائیزی نبوده ام

سردی تو برگهای مرا می لرزاند

سردی تو مرا می ترساند

آفتاب در غروب خفته من ...

به من بگو

او که بود که ما را از هم دزدید؟

مرا زیر برگها مدفون کرد و تو را زیر برفها

بر من طلوع کن

دوباره آفتابم باش

برفها را آب کن

که اگر نیایی من زیر این برگها میمیرم

پیدایم کن

گمشده من ... گمشده ات هستم

من اینجایم ... زیر این برگهای سرخ

کم مانده تا آتش بگیرم

 

+نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت21:5توسط المیرا چاره جو | |

رازقي

 

فصل تقويم مسلسل فصل خشم كينه داران فصل ها    تكرار فصل خوب چهارفصل تيرباران

 

رازقي پرپرشد باغ در چله نشست توبه خاك افتادي كمر عشق شكست  مانشستيم وتماشا كرديم

دلم مي خواد گريه كنم  براي قتل عام گل براي مرگ رازقي  دلم مي خواد گريه كنم

براي نابودي عشق واسه زوال عاشقي   وقتي قلباوگلا شكسته و پرپرشدن

وقتي كه باغچه هاي عشق سوختن و خاكستر شدن من وتواز گل كاغذي باغچه اي داشتيم تويه

خاك خشتهاي مقوايي خونه ميساختيم روي آب وقتي كه ما توجشن شب ستاره بارون مي شديم

وقتي كه پشت سنگ سايه ها پنهون ميشديم از نوك بال كفترها خونه پريدن ميسازيم

صداي بيداري عشق روخواب شب خط ميكشيد دلم مي خواد گريه كنم براي نابودي عشق

واسه زوال عاشقي از پشت ديواراي شهر انگار صداي پا مي ياد

آوازخون دربدر انگار يه همصدا ميخواد ابر سياه رفتنيه خورشيد دوباره درمياد دوباره باغچه گل ميده

از عاشقا خبر مي ياد دلم مي خواد گريه كنم براي نابودي عشق واسه زوال عاشقي ؟؟!!....

 

 

سوگند به قلم وآنچه مينويسد

زندگي پاييز غم انگيزي است كه مهر لحظه اش به آرزو ميخندد،

زندگي مانند طوفان است كه گاهي ميخروشدوگاهي مي غرد

هركس مقاومت كندازتبارماست،زندگي خاطره است

كه نه به خنده اش ونه به گريه اش ميتواني اعتماد كني ...

 

گفتم مي خواهم آفتاب باشم بااين كه دلم پراز زمستان است

گفت براي آفتاب بودن بايد هميشه حضوري سبز داشت

دعاكن درختان هميشه سرسبز باشندوپرنده ها پراز پروازبايددعاكرد

نگاه آدم ها پرازآيينه شودودستهايشان پراز صداقت

براي آفتاب بودن بايد حاتم باشي وببخشي هرچه كه داري وگرنه

هيچگاه آفتاب نمي شوي...

اگه یک روز بغض گلوتو فشرد قول نمیدم می خندونمت ولی قول میدم باهات گریه کنم اگه یک روز نخواستی به حرف کسی گوش کنی بمن بگو....قول میدم که خیلی ساکت باشم اگه یک روز خواستی بری حتما خبرم کن قول میدم که ازت بخوام بمونی قول میدم باهات بدوم اگه یک روز سراغمو گرفتی و خبری ازم نشد حتما سری به من بزن احتمالا بهت احتیاج دارم اما اگه یک روز رفتی و دیگه برنگشتی بهت قول نیمدم که منتظرت میمونم اما ازت میخوام وقتی اومدی یک شاخه گل با خودت واسه روی قبرم بیاری

 

عشق مثل آب .ميتوني توي دستت

قايمش كني اما

 آخرش يروز دستتو باز ميكني ميبيني

نيست.قطره قطره

چكيد و بدون اينكه بفهمي دستت پر از

خاطره شده

 

از کسی که دوسش داری ساده دست نکش  چون شاید دیگه کسی ومثل اون دوست نداشته باشی

                                                                   و

از کسی که دوست داره ساده نگذر چون شاید دیگه هیچ کس مثل اون تورو دوست نداشته باشه

 

 

ممکن است که ما با هر زبانی با هر اوایی سخن بگوییم اما باور کنید ما همه همه همه یکسان سکوت میکنیم باور کنید که صدای گریه همه ما یکسان است باور کنید که همه ما یکسان عاشق میشویم.

  فریاد من یکسانی است.

 


سعي كن چيزي را كه دوست داري به دست بياوري ، وگرنه مجبور خواهي

 شد چيزي را كه بدست آورده اي دوست داشته باشي

 

 

دوست داشتي مي دانستم دوست داشتنت را،

دوست داشتي مي دانستم و مي فهميدم تورا و تورا،

مي خواستي باشم و در كنارم باشي،

مي خواهمت و خواهم خواست براي هميشه

اگر پل يك رنگي مان نشكند، اگر دستان پر مهرت سرد نشود، اگر چشمان عاشقت نگريد،

اگر باز باشي و قلبت را باز گذاري اگر بخواهي تنهايي قلبم رابشكني، اگر خواهي غروب سردم راگرم سازي  باش تا باشم.

اگر عاشق لحنم شوي تا عاشق كلامت شوم، باش تا باشم

مي خواهمت، خواهم خواست،دانم نمیدانی

 

 

 

 روزي فرشته اي عاشق خورشيد شد .بال زد و رفت به سمت آن.
ولي همينكه نزديك شد ، خورشيد بالهاي او را سوزاند . فرشته
صبر و تحمل كرد ، تا بالهايش ترميم شدند. و دوباره به سمت
خورشيد بال زد . و باز خورشيد بال هاي اورا سوزاند .
فرشته تصميم گرفت ، به جاي نزديك شدن به آن در نور خورشيد
بايستد و قلبش را از جنس آفتاب كند .
ايستاد و از نور خورشيد نگاه كرد و ديد قلب آسمان آبي است ،
چهره مردانگي سبز ، حتي احساس روشن خورشيد را لمس كرد.
فرشته هيچگاه چشم هايش را از سوي خورشيد بر نگرفت!!!!!
خورشيد راز بزرگي را براي فرشته آشكار كرد !
راز يكرنگي ، پاكي و راستي .
هيچ واژه سرزنش كننده اي نمي توانست او را آزار دهد . چون
افسون محبت و گرماي او بود . فرشته خوشحال بود چون هنوز
قلبش زنده و بالدار بود .كه دو

 

 

مرا از یاد خواهی برد میدانم

و من از دیدگان سرد تو

یک روز میخوانم

سرود تلخ و غمگین خداحافظ

مرا از یاد خواهی برد و از یادم نخواهی رفت

من این را خوب میدانم

که روزی هم مرا از خویش خواهی راند

و قلبت را که روزی آشیان گرم عشقم بود

خواهی برد، تو از یادم نخواهی رفت

و چشمان تو هر شب

آسمان تیره ی احساس من را نور میپاشد

و من با خاطراتت زنده خواهم بود

چه غمگینم از این رفتن

و از این روزهای سرد تنهایی چه بیزارم

مرا از یاد خواهی برد میدانم

و میدانی که از یادم نخواهی رفت

 

 

 

هيچ وقت دل به کسی نبند… چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم  

 

 جا نميشه ...ولی اگه دل بستی…… هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اينقدر بزرگه که

 

 ديگه پيداش نميکنی……!!

 

 

 

من نسبت به تو هيچ احساسي ندارم". با شنيدن اين جمله تب مي کني چون همه شور عاشقانه درونت به بيرون هجوم مي آورد تا معشوق ببيند که تو چه صادقانه دوستش داري و تب چيزي نيست جز بالا رفتن حرارت بيروني بدن. با شنيدن اين جمله لرز مي کني چون از دورن خالي مي شوي و سرماي مطلق جاي همه چيز را مي گيرد.

تب مي کني چون يک بغض نامعلوم بدجوري بيخ گلويت را مي گيرد چيزي شبيه عفونت از درون از جايي داخل بدنت که نه مي تواني کنارش بزني و نه مي تواني تحملش کني . لرز مي کني چون مي داني که سردي بدنت نه از هوا که از داخل بدنت است.

تب مي کني و لرز چون مجبوري همه رفتارت را همه صحبت هايت را همه نگاه هايت را دوباره در ذهن مرور کني و مگر يک ذهن چقدر گنجايش و تحمل دارد که اين بار سنگين را به دوش بکشد. باري که با مرور اشتباهاتت سنگين و سنگينتر مي شود و تو بايد جايي آن را بيندازي.

لرز مي کني و تب چون نبايد اجازه دهي تلخي وجودت از پوست خاکي ات بيرون بزند و مگر پوست چقدر تحمل دارد خرد مي شود گرچه تلخي عبور نمي کند اما مي داني که موقتي است هر لحظه ممکن است تلخي ات اطراف را بگيرد.

تب و لرز مي کني چون به ياد مي آوري همه ديالوگ هاي خيالي ات که آماده کرده بودي مونولوگ شده است و راهي نداري جز آنکه آنچه در ذهن در خيال در توهماتت و حتي در واقعيت داشتي از بين ببري چون ديگر مايي وجود ندارد فقط من مانده تنهاي تنها

 

 

کاش گناه دلشکستن اعدام بود ..

کاش مثل قانون مجازات دزدي و قتل و زنا ..

براي قلب شکستن هم جرم سنگيني وجود داشت ..

کاش براي اونهايي که با افتخار به زيبايي و کمالشون به خودشون اجازه ميدادن پا روي قلب مردم ساده لوح بزارن هم يه مجازات سختي وجود داشت که بترسودشون ..

شايد دنيا اونموقع شاهد اشکهاي کمتري ميشد ..

شايد ما اونموقع گريه نميکرديم ..

 

 

ميگفتي عاشق باروني اما وقتي بارون مياد روي سرت چتر ميگيري ميگفتي عاشق برفي اما طاقت يه گوله برف را نداري ميگفتي عاشق پرنده هايي اما به راحتي اونارو تو قفس ميكني. ميگفتي عاشق گلهايي اما خيلي راحت اونارو از شاخه جدا ميكني اونوقت انتظار داري نترسم وقتي ميگي دوستت دارم

 

 

کاش می شد اشک را تهدید کرد

مدت لبخند را تمدید کرد

کاش می شد در میان لحظه ها

لحظه دیدار را نزدیک کرد

 

چقدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت را ازت دزديد و به جاش يك زخم هميشگي را به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني هنوزم دوستش داري . چقدر سخته دلت بخواهد سرت را باز به ديواري تكيه بدهي كه يك بار زير آوارغرورش همه وجودت له شده است . چقدر سخت است تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي . چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه ها تو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوستش داري . چقدر سخته گل آرزوهاتو توباغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و اون وقت آروم زير لب بگي : گل من باغچه نو مبارك

 

 

ممنونم که با این توهین ها من را مورد لطف قرار می دهید

( شاید فکر کنی این هم حرف خودم نیست )

انسان ها تا وقتی که یک حس را تجربه نکنند نمی توانند در موردش حرف بزنند و به همین دلیل فکر می کنم تو حسی را که با عشق اشتباه گرفته می شود را نسبت به من داشتی که اصلا مهم نیست چون باز هم در هدف من تاثیر نمی گذارد. شاید من اشتباه می کنم که نمی خواهم عشقم را به کسی بفروشم یا اینکه ببخشم .

در زندگی هر فرد چیزهایی هست که قابل بخشش نیست و نمی توان فروخت . من جانم را جرو این گروه نمی دانم ولی عشقم را چرا. اشتباه من شیوه ای بود که در بیان عشقم در پیش گرفتم و به زبان نمی آوردم چون یادم می آید که: (( نشود فاش کسی آنچه میان من و توست / تا اشرات نظر نامه رسان من و توست / گوش کن با لب خاموش سخن می گویم/ پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست )) من حتی تا حدودی به زبان آوردم اما فکر می کردم احساسی که به تو دارم متقابل است و اینقدر بدیهی است که نیاز به گفتن را از بین می برد

من به فکر توجیه اشتباهم نیستم . من فقط یک انتظار داشتم و آن هم چیزی جز صداقت نبود. و این هم انتظاری بیجا نبود چراکه با تمام وجود صادق بودم و هستم من اگر به هدفم ایمان نداشتم تا این لحظه ادامه نمی دادم چون یک نفر به من قول داده است که اگر به هدفم ایمان داشتم و به آن نرسیدم برایم فراهم کند .

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت19:17توسط المیرا چاره جو | |

چيزي به جزتفاله يك زنده نيستند؟ گويي كه كودكي در اولين تبسم خود پير گشته است وقلب_ اين كتيبه مخدوش كه در خطوط اصلي آن دست برده اند_

به اعتبارسنگي خود وديگراحساس اعتماد نخواهد كردشايد كه اعتياد به بودن ومصرف مدام مسكن هااميال پاك وساده انساني را به ورطه زوال كشانده است

شايدكه روح رابه انزواي يك جزيره نامسكون تبعيد كرده اند شايد كه من صداي

زنجره را خواب ديده ام پس اين پيادگان كه صبورانه برنيزه هاي چوبي خود تكيه داده اندآن بادپا سواران؟واين خميدگان لاغر افيوني آن عارفان پاك بلند انديش؟

پس راست است راست،كه انسان ديگردرانتظار ظهور نيست

ايينه ها بهوش مي آيندوشكل ها منفردوتنهاخودرا به اولين كشاله بيداري وبه هجوم

مخفي كابوس هاي شوم تسليم مي كنند

افسوس من با تمام خاطره هايم از خون كه جز حماسه خونين نمي سرودوازغرور،

غروري كه هيچگاه خودرا چنين حقير نمي زيست

در انتهاي فرصت خود ايستاده ام وگوش مي كنم:نه صدايي وخيره مي شوم:نه زيك برگ جنبشي ونام من كه نفس آن همه پاكي بود ديگر غبار مقبره ها را بر هم نمي زند لرزيد وبردوسوي خويش فروريخت ودست هاي ملتمسش از شكاف ها مانند آهاي طويلي ،به سوي من پيش آمدند سرد است وبادها خطوط مرا قطع ميكنند

آيا در اين دياركسي هست كه هنوزازآشناشدن با چهره فناشده خويش وحشت نداشته باشند؟آيا زمان آن نرسيده است

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت21:42توسط المیرا چاره جو | |

ديدارشب

 

وچهره شگفت

ازآن سوي دريچه به من گفت:

((حق با كسي ست كه مي ماند من مثل حس گمشدگي وحشت آورم

اماخداي من آيا چگونه مي شود از من ترسيد؟

من،من كه هيچگاه جز بادبادكي سبك وولگرد برپشت بام هاي مه آلودآسمان

چيزي نبودم

وعشق وميل ونفرت ودردم رادرغربت شبانه قبرستان موشي بنام مرگ جويده است))

وچهره شگفت

با آن خطوط نازك دنباله دار سست كه باد طرح جاريشان را لحظه لحظه محوودگرگون ميكردوگيسوان نرم ودرازش كه جنبش نهاني شب مي ربودشان

وبر تمام پهنه شب مي گشودشان هم چون گياههاي ته دريا در آنسوي دريچه روان بود ودادزد:

((باور كنيد

من زنده نيستم))

من از وراي او تراكم تاريكي راوميوه هاي نقره اي

كاج را هنوز مي ديدم،آه ولي او...

او بر تمام اين همه مي لغزيدوقلب بي نهايت او اوج مي گرفت

گويي كه حس سبزدرختان بودوچشمهايش تا ابديت ادامه داشت.

حق با شماست

من هيچگاه پس از مرگم جرات نكرده ام كه درآيينه بنگرم

وآنقدر مرده ام كه هيچ چيز مرگ مرا ديگر ثابت نمي كند

آه

آيا صدايزنجره اي را كه در پناه شب،به سوي ماه مي گريخت

از انتهاي باغ شنيديد؟

من فكر مي كنم كه تمام ستاره هابه آسمان گمشده اي كوچ كرده اند

وشهر شهر چه ساكت بود من در سراسرطول مسيرخود

جزبا گروهي از مجسمه هاي پريده رنگ وچندرفتگركه بوي خاكروبه

وتوتون مي دانندوگشتيان خسته خواب آلودباهيچ چيز روبرو نشدم

افسوس من مرده ام وشب هنوزهم گويي ادامه همان شب بيهوده است

خاموش شد وپهنه وسيع دو چشمش رااحساس گريه تلخ وكدركرد

آيا شما كه صورتتان رادر سايه نقاب غم انگيززندگي مخفي نموده ايد

گاهي به اين حقيقت ياس آورانديشه مي كنيدكه زنده هاي امروزي

 

 

باز آن شب...

باز آن شب كه صداي تهمت باد سخن چين

چوب رسوايي من را در دو عالم ميزند

مي توانم با خيالت عاشقي را سر كنم،عشق

را باور كنم

باز آن شب كه حرارت در نفوذ بي نهايت

از نگاه پرشرارت مي كندقلبم جدامي توانم

با خيالت عاشقي را سر كنم، عشق را باور كنم

باز آن شب كه دبورسردنفرت ميزندبرصورتم چنگ

ميتوانم با خيالت عاشقي را سر كنم،عشق را باور كنم

باز آن شب كه عطش دروجودت حرف اول ميزند

كودكي در كوچه هابازهم ني سواري مي كند

مي توانم با خيالت عاشقي را سر كنم،عشق راباوركنم

بازآنشب كه برايم قلب پردردت تپيد

ميتوانم تا سحربي شك شكيبايي كنم

عاشقي را سر كنم،

عشق را باور كنم.

 

((؟))

 

از صداي پاي تو

خيابان لكنت مي زند

من به گاف حساسم

الفبايت رو بردارو

به كس ديگري گير بده

لطفا.

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت16:3توسط المیرا چاره جو | |

يه جا ميرم كه دست تو       عمرا به هم نميرسه

تنهاي تنها مي موني          خدابه دادات برسه

يه جا ميرم كه آرزوت       بشه يه بار ديدن من

گفتي كه عاشقي شده       آرزوي محال من

مي رم تا عكس من بشه    واست هميشه ضدحال

نشد كه ضايعت بكنم        دوست نداشتم تا بحال

ميرم كه تنهابموني        بفهمي تنهايي چيه

ضايع شدن حدي داره    چرا تو كم نمي ياري

چرا تو شبهاي خودت    بارون غم نمي ياري

لجم ميگيره ازهمين    كه فكركني ماه مني

خيال كني عاشقتم      فكركني پاره تني

جايي ميرم كه سايه تم    وصله ناجورت بشه

عشق منم براي تو      آرزوي جونت بشه

 

(اينم يه شعر زيبا وقشنگ از آرش مشكي پوش)

+نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت21:10توسط المیرا چاره جو | |

سلامي به گرمي  تنور سلامي به گرمي سينجر گازعشق

 

به به من باز بعداز چند روز نبودن (البته به احترام مسعود گل)

دوباره برگشتم با كلي مطالب محشروخواندني(مبالغه) بريد بخونيد حال كنيد

نظر هم بدهيد و خوشحالم كنيد.......

 

در اين دنيا خاكي باش پيش از آنكه خاكي شوي

 

گفتم :دوست دارم! گفتي: بروبابا؟ گفتم:عاشقتم! گفتي: بروبابا ؟

گفتم:خاطرخواهتم! گفتي:برو بابا؟ گفتم : اسيرتم! گفتي:بروبابا؟

گفتم:مي خوام بيام خواستگاريت! گفتي:بيا بيا؟ گگگگفتم:بروبابا؟؟

 

زندگي حديثي است كه با يك نگاه آغاز مي شود

با يك لبخند شكل مي گيرد و با يك بوسه به اوج مي رسد

وسپس با چندقطره اشك به پايان مي رسد.............

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت21:9توسط المیرا چاره جو | |

 عشق

 

 

عشق در لحظه پديد می آيد ... دوست داشتن در امتداد زمان  

...


عشق معيارها را در هم می ريزد ... دوست داشتن بر پايه ی معيارها بنا می شود  ...


عشق ويران کردن خويشتن است ... دوست داشتن ساختنی عظيم است ...


عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد ... دوست داشتن از شناختن سرچشمه می گيرد  


عشق قانون نمی شناسد ... دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانين طبيعی است


عشق فَوران می کند چون آتشفشان ... دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه  ...

                     

+نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت21:8توسط المیرا چاره جو | |

(كسي كه روحش بي خبر وتنها پر كشيد ورفت)

دوست

 

بزرگ بود

واز اهالي امروز بود

وباتمام افق هاي باز نسبت داشت

ولحن آب وزمين را چه خوب مي فهميد

 

صداش

به شكل حزن پريشان واقعيت بود

وپلك هايش

مسيرنبض عناصررا به ما نشان داد

ودست هاش

هواي صاف سخاوت را

ورق زد

ومهرباني را به سمت ما كوچاند

به شكل خلوت خود بود

وعاشقانه ترين انحناي وقت خودش را

براي آينه تفسير كرد

واو به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود

واوبه سبك درخت

ميان عافيت نور منتشر شد

هميشه كودكي باد را صدا مي كرد

هميشه رشته صحبت را

چنان صريح ادا  كرد

كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم

ومثل لهجه يك سطل آب تازه شديم

وبارها ديديم

كه با چقدر سبد

براي چيدن يك خوشه بشارت رفت

ولي نشد

كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند

ورفت تا لب هيچ

وپشت حوصله نورها دراز كشيد

وهيچ فكر نكرد

كه ميان پريشاني تلفظ درها

چقدر تنها مانديم.

      تقديم به روح پاك وبي آلايش او(مسعود دوست داشتني)

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت19:10توسط المیرا چاره جو | |

پرنده مردنيست

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

 

چراغ هاي رابطه تاريكند

چراغ هاي رابطه تاريكند

 

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشك هانخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنيست

 

                                                  ((حرف من))

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت10:55توسط المیرا چاره جو | |

آزادي برابري

 

من در ميان توده سازنده اي قدم به عرصه هستي نهادم

كه گرچه نان ندارد اما به جاي آن

ميدان ديد وسيعي دارد

كه مرز هاي جغرافياي اش

از جانب شمال به ميدان پرطراوت و سبز تير

واز جنوب به ميدان باستاني اعدام

ودر منطقه پر ازدحام به ميدان توپخانه رسيده است

ودر پناه آسمان درخشان وامن امنيتش

از صبح تا غروب قوي قوي هيكل گچي

به اتفاق دوازده فرشته

_ آن هم فرشته از خاك وگل سرشته_

به تبليغ طرح هاي سكون وسكوت مشغولند

فاتح شدم ، بله فاتح شدم

پس زنده باد

آزادي  برابري

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت10:52توسط المیرا چاره جو | |

اندوه پرست

 

كاش چو پائيز بودم...كاش چو پائيز بودم

كاش چو پائيز خاموش و ملال انگيز بودم

برگ هاي آرزو هايم يكايك زرد مي شد

آفتاب ديدگانم سرد ميشد

آسمان سينه ام پردرد ميشد

ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ مي زد

اشك هايم همچو باران

دامنم را رنگ مي زد

وه... چه زيبا بود اگر پائيز بودم

وحشي وپرشور ورنگ آميز بودم

شاعري در چشم من مي خواند...شعري آسماني

در كنارم قلب عاشق شعله مي زد

در شرار آتش دردي نهاني

نغمه من......

همچو آواز نسيم پر شكسته

عطر غم مي ريخت بر دلهاي خسته

پيش رويم:

چهره تلخ زمستان جواني

پشت سر:

آشوب تابستان عشقي ناگهاني

سينه ام:

منزلگه اندوه و درد و بد گماني

كاش چو پائيز بودم....كاش چو پائيز بودم.

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت10:51توسط المیرا چاره جو | |

پائيز

 

از چهره طبيعت افسونكار بربسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلوده ام  اين جلوه هاي حسرت و ماتم را

پائيز اي مسافر خاك آلوده  در دامنت چه چيز نهان داري

جز برگهاي مرده خشكيده  ديگر چه ثروتي به جهان داري

جز غم چه چيزي مي دهد به دل شاعر

سنگين غروب تيره و خاموشت؟؟

جز سردي و ملال چه مي بخشد

بر جان دردمند من آغوشت؟؟

در دامن سكوت غم افزايت  اندوه خفته مي دهد آزارم

آن آرزوي گمشده مي رقصد  در پرده هاي مبهم پندارم

پاييز اي سرد وخيال انگيز  پائيز  اي ترانه محنت بار

پائيز اي تبسم افسرده  بر چهره طبيعت افسون كار

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت10:50توسط المیرا چاره جو | |

اي كاش از حال دل من خبرت بود

اي كاش دمي از سر كويم گذرت بود

من مرغ اسيرم كه ندارم پرپرواز

اي كاشان كه كاشانه من زير پرت بود

 

 

 

من از كجا مي آيم؟

من از كجا مي آيم؟

كه اينچنين به بوي شب آغشته ام؟

و جاي پنج شاخه انگشت هاي تو

كه مثل پنج حرف حقيقت بودند

چگونه روي گونه او مانده است

اين كيست اين كسي كه روي جاده ابديت

به سوي لحظه توحيد مي رود

وساعت هميشگي اش را

با منطق رياضي تفريق ها و تفرقه ها كوك مي كند....

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت20:48توسط المیرا چاره جو | |

عاشق همیشه تنهاست ودست عاشق در دست ترد ثانیه هاست

و او و موج می داند که هرگز هیچ ماهی هزارو یک گره رودخانه را نگوشود....    

                                                                         سهراب

     

عاشق

+نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت17:24توسط المیرا چاره جو | |

انگار در بازار كسي صداي مرا نشنيدوباور نكردونه آسمانم را و نه زمينم را.

كسي را در انتظاربودم واو مثل كسي است كه پشت بام را  فقط براي ستاره چيني مي خواهد نه براي ديدن شهريا خشك كردن لباسها.

ومن روزهاوشب ها به ستاره ام چشم دوخته ام ومضطرب از كوتاهي دستهاهنوز تورا در سر دارم.

 امشب وهر شب براي چيدن ستاره بيا.

 

+نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت13:22توسط المیرا چاره جو | |

امیدوارم خوشتون بیاد

اینی برای این بود که وبلاگم

زیاد خشک نباشه 

        

+نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت14:21توسط المیرا چاره جو | |

وبلاگ من هروز به روز ميشود با انواع مطا لب از عشقولي گرفته تا هرچي دله تنگت بخواد!

البته به دليل نزديكيه امتحانات ودرس نخوندن هاي بنده شايد زياد آنلاين نباشم ولي 1 كله به وبلاگم ميزنم تا براتون مطالب وعكس هاي باحال بزارم.

قربون همه خوشگل عسلهاي خودم ......... فداتون  بهم نظر بديد......   

 

+نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت13:8توسط المیرا چاره جو | |

قاصدك هان چه خبر آوردي

از كجا وز كه خبر آوردي

خوش خبر باشي اما اما

گردبام و در من  بي ثمرمي گردي

انتظارخبري نيست مرا نه زياري نه ز دياري باري

برو آنجا كه بود چشمي وگوشي باكس

برو آنجا كه تو را منتظرند

قاصدك!

در دل من همه كورند . كرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدك تجربه هاي همه تلخ با دلم ميگويد

كه دروغي تو دروغ

كه فريبي تو فريب

قاصدك!هان ولي آخر..... اي واي!

راستي آيا رفتي با باد ؟

با توام. آي كجا رفتي؟آي!

راستي آيا جايي خبري هست هنوز

مانده خاكستر گرمي ‌‌،جايي؟

در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شري هست هنوز؟

قاصدك!

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي گريند.

                                                               (م.اميد)

من كه خيلي از شعرهاش خوشم مياد . شما چطور؟

 

+نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت13:1توسط المیرا چاره جو | |

+نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت12:55توسط المیرا چاره جو | |

 

   اعتياد          

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت22:57توسط المیرا چاره جو | |

عشقولي

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت22:39توسط المیرا چاره جو | |

زيباشناسي مستقل و متمايز، واپسين ظهور فرهنگ مدرن است که با جدا کردن راه

خود از اهداف و منظور هاي جادويي_ديني شکوفا مي شود.

هر آنچه که اسطوره اي، جادويي و ديني است مي تواند خارج از اعتقاد در حوزه

زيباشناسي ماندگار باشد. يک پيوند ژرف پنهان ميان قلمرو اسطوره اي و قلمرو

زيباشناسي وجود دارد. (ادگار مورن، هويت انساني) 

آينه اي در برابر آينه ات مي گذارم تا از تو ابديتي بسازم.  (احمد شاملو)  

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت20:44توسط المیرا چاره جو | |

باور كن در لفاف چيزي نيست جز مشتي آزو چند حرف تازه سكوتي قديمي به اضافه آن گل زرد مقداري درد وقدري از خاطره تو نكند تا فردا آنرا باز كني كه فضا جاي اينهمه را ندارد و همسايه سالهاست كه نه حافظه دارد نه خاطره نه رويا

اگر هم طاقت نمي آوري دست كم صبر كن تا وقتي كه كوچه از هر صدائي خاليست و خروس تا خواندن خيلي فاصله دارد.

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت19:47توسط المیرا چاره جو | |

من ديوانه ام

درانتظار بينايي درانتظارديدن كور شدم!خسته از زندگي خسته از نرسيدنها ونشدنها بارهاوبارها به زندگي اعتماد كردم چرا كه من موجودي زميني هستم!اي كاش مي توانستم نباشم نبينم و نفهمم.احساس تهي بودن از درون!احساس ترس و تنهايي عظيم!از ورا خودم را نظاره مي كنم تهي تر مي يابم!هنوز مجبورم كه لبخندي بر لبان داشته باشم هنوز مي خندم اما در درون مي گريم!حيرت زده و هراسان درونم را جستجو مي كنماما براي اين موقعيت دردناك راه حلي نمي يابم!واين چندمين باري استكه زندگي به من خيانت كرده است با تمام خيانتها و مسئوليت هاي ساختگي اش عاشقش هستم!چنانكه قدما گويند عاق چشم عقلش كور است.بله من در حال سقوطم چقدر ديگر تا به زمين بخورد كردنم باقي است؟به پايانم نزديك مي شوم.لذت ها مرا احاطه كرده اند دست نوازش برسرم ميكشندمرا مي بوسند اما هيچيك رانميبينم بله من نابينا شده ام كور شده ام درانتظاربينايي!اكنون همه جا تاريكي است ومن معلق در فضا ميدانم كه به زودي خواهم رفت!عبور سريع خاطرات از تولد تا پلك هاي خسته و بستهاحساس راحتي ونظاره از بالا مرگ!دوروز زندگاني ومن را چه به ناراحتي ؟پس هنوز خودم را به شادماني مي زنم آنقدر با شادماني بهم مي زنيم كه من شادماني و او من مي شود و آنگاه بود كه زندگاني زيبا شد ومن بي نهايت خنديدم!

+نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت19:28توسط المیرا چاره جو | |

اميدوارم از مطالب خوشتون بيايد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظر يادتون نره!!!!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت21:39توسط المیرا چاره جو | |

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست    دوست داشتن

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت21:36توسط المیرا چاره جو | |

شكوه وعظمت دوران درنگاه آرامت سوسو مي زند

وفانوس دلم جز در پرتو نگاهت روشني نمي يابد

اي بيكرانه ترين اميد

خورشيد عشق جاودانه بر من بتاب..............

شكوه عشق جاودانه

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت21:32توسط المیرا چاره جو | |

اگر چشمان من درياست توئي فانوس شب هايش

اگر حرفي زنم از گل توئي مفهوم ومعنايش

thk,s

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت21:28توسط المیرا چاره جو | |

بنام خدايي كه باران را آفريد تا سرزمين وداع آتش نگيريد

 

به سرپوش زمين بنگرهزاران نقطه سوسو مي زند

اگرآن كهكشان از هم بپاشدبرزمين ريزد

تو باور كن كه يك قطره از آن باران رحمت زا به روي كلبه چوبين

من هرگزنمي رقصد نمي غلطد...............

واما اگريك تيرزهرآلود در شامي سياه وتار ناگه از كمان خود جدا گردد

بسان مرغكي زكوچ برگشته به سوي سينه ام آيد وحتي پيش از آنكه

به خود آيم درون سينه ام نالد:كه اي مرد جوان آغوشت را بر من بگشا

كه من از مردم خوشبخت مي ترسم..................

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت21:23توسط المیرا چاره جو | |

با هزار و يك ترفند شاخه گلي مصنوعي را در ميان گل هاي شاداب گلدانت پنهان كردم و بردفتر خاطراتت نوشتم تو را دوست خواهم داشت

تا زماني كه اخرين گل پژمرده شودگل مصنوعي

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت18:58توسط المیرا چاره جو | |

كار ما نيست شناسايي رازگل سرخ

كار ما شايد اين است

كه در افسون گل سرخ راز گل سرخ       شناور باشيم   

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت16:21توسط المیرا چاره جو | |

نظر شما چیست؟

نظر هایتان را به ما ارسال کنید تا با نام خودتان درج شود

]چه بايد كرد

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت16:12توسط المیرا چاره جو | |

عاشقتم ميدوني                      تو كه عزيز جوني
حرف دلو تو شعرم                     ميگم شايد بموني
عشقت با يك اشاره                  رو قلب من سواره
لعنتي نميذاره                        رها بشم دوباره
ديدن تو يه درده                    نديدنت هزار درد
دل كندن از تو ميخواد           يه لشكر با هزار مرد
ديگه غرور شكستن               واسه من آسون شده
اشك توي چشماي من              چند روزي مهمون شده
صاحب اشكام تويي               ولي خبر نداري
دوسِت دارم يه دنيا               ولي تو بي خيالي
دخمه ي قلبم شده                  جاي حضور گرمت
گوشام ديگه پُر شده          از اون صداي نرمت
صاحب قلب خستم                   تويي شايد ميدوني
كليدشو پس نده                 نگو پيشم مهموني!  

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت16:4توسط المیرا چاره جو | |

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد    

jangal

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت16:0توسط المیرا چاره جو | |

 

يه روز چهار تا مورچه مي رن حموم دوتاشون برمي گردند چون دوتاشون چسبيدن به صابون 

يه تركه ماكسيما ميخره پشتش خورجين ميزاره

به يك تركه مگن عشق چيه :ميگه بربريبه

ازتركه ميپرسن از قفل فرمونئ كه خريدي راضي هستي ميگه اره فقط سر پيچها كمي اذيت ميكنه.

يه رشتيه با خانمش توي خيابون رد مي شه يه موتوري با سرعت مي آيد خانمش روبلند مي كنه وايميسه نگاهش مي كند.
مردم مي گويند . چرا؟ نگاهش مي كني ميگه او را ولش كن شتاب موتور راببين

تركه ميره بقالي،‌ مي‌بينه رو ديوار بزرگ نوشتن: علي با ماست! حسن با ماست! حسين با ماست!ميگه: ببخشيد اقا، شما ماست خالي نداريد؟!!

 

يه روز يه پليسه جلوي يه نفر رو مي گيره . بهش ميگه گواهي نامه و كارت ماشين لطفاَ ، طرف ميگه : چيه،جمله بسازم.......

 

از يه خره ميپرسن: چرا به تركها ميگن خر ميگه:والا يه مذاكراتي شده ولي ما زير بار نرفتيم

 

به سربازه ميگن چرا ميري سربازي؟
ميگه به خاطره مرخصياش

يه بار يه اوا خواهره ميوفته زمين ميگه:اوا جاذبه تو هم

 

تركه پاش خواب ميره جورابشو ميدزدند

 

اولي:ميدوني اولين كاري كه زنهاي رشتي بعد از بيدار شدن از خواب ميكنند چيه؟
دومي:نه
اولي : برميگردند پيش شوهرهاشون

 

 

تلوزيون داشته گل خداداد رو به استراليا نشون ميداده تركه نگاه ميكرده.دوسه باركه صحنه آهسته رونشون ميده تركه شاكي ميشه/ميگه :حالا انقدر نشون ميده تا دروازه بان بگيردش

 

به يه مرده فارسه ميگن از زنت راضي هستي/ ميگه اره/ميگن چرا/ ميگه/ چون تو شستن ظرفها بهم كمك ميكنه

يك روزيه تركه به يك مردي بر ميخوره ميگه اگر بگي چه ميوه اي تو دست منه وچنتاست هر چهار تا سيب رو بهت ميدم

 

 

برو حال کن .... باحال بود؟

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت15:30توسط المیرا چاره جو | |

به وبلاگ پاییزان خوش آمدی عزیزم

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت15:21توسط المیرا چاره جو | |

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت14:47توسط المیرا چاره جو | |